رآیحه🤍
-
بارها گفتم به خود دیدی که قسمت میشود
دیدنش نزدیکتر ساعت به ساعت میشود
بعدِ نیشابور قلبم پُر حرارت میشود
عاقبت از دستِ من این کوپه راحت میشود
عشق وقتی که تو باشی بینهایت میشود
یک نفر قبل از خودم در من تصرف کرده است
عشق را در شوق پیچیده تعارف کرده است
وسعتِ روح مرا غرق تشرف کرده است
تا حرم را دیدهام قلبم توقف کرده است
باز هم اذن ورودی که عنایت میشود
یک طرف صوتِ تلاوتهای قاریها و من
یک طرف مداح و آوای قناریها و من
صحن در صحن است حال بی قراریها و من
تا ضریحت مست از لحظه شماریها و من...
یاعلی میگویم اینجا و قیامت میشود
مثل این آئینهها خود را شکستم آمدم
پیش این فوارهها قدری نشستم آمدم
تا ضریحت راه را از حفظ هستم آمدم
رو به سویت چشمهایم را که بستم آمدم
آمدم که آمدنهایت اجابت میشود
من به دنبالِ توام فیروزهکاریها که نه
غرق در نام رضایم خوشنگاریها که نه
دست خالی میروم از کفشداریها که نه
میکَنم دل از همه از این نداریها که نه
صدهزاران حج نصیب یک زیارت میشود
هرچه هست اینجا از اول تا به آخر دیدنی است
بال بالِ بچهها مثل کبوتر دیدنی است
دُور دورِ دختران بر گرد مادر دیدنی است
سُرسره بازیِ طفلان روی مرمر دیدنی است
چشم با این دیدنیها غرق حیرت میشود
جبرئیل آمد حرم یک شب شفایش را گرفت
رفت میکائیل و اسرافیل جایش را گرفت
مرد کوری بود دیدم چشمهایش را گرفت
خادمی از دستِ معلولی عصایش را گرفت
ناز ما را کم بکش دارد که عادت میشود
بارها گفتم بده اینبار میگویم بگیر
آنچه میدانی از آن بسیار میگویم بگیر!
این مَنیت را از این دیوار میگویم بگیر
هرچه شد بر قامتم سربار میگویم بگیر
عاشقیِ ما تو را اسباب زحمت میشود
با کبوترهای تو هروقت قاطی میشوم
مثل این فواره غرقِ بیثباتی میشوم
محوِ اوصاف تو و الطاف ذاتی میشوم
باز امشب خیره بر مردی دهاتی میشوم
هرکه اینجا میرسد حتما که دعوت میشود
با خودش چادر نمازِ پیرزن آورده است
جانماز و عطر و تسبیح و کفن آورده است
روی انگشتش عقیقی از یمن آورده است
خرده پولی نذر آقا از وطن آورده است
آسمان از دیدنش غرق حسادت میشود
میکشد سوغاتیاش را بر ضریحت پیرمرد
میزند بوسه همینجا بر ضریحت پیرمرد
آمده در بین صفها بر ضریحت پیرمرد
یک کفن آورد اما بر ضریحت پیر مرد
قبل آنیکه کشد دیدم خجالت میشود
گریهاش اُفتاد یادِ جسم عریان حسین
از خجالت آب شد پیرِ پریشان حسین
زیرِ ایوانت دلش رفته به ایوان حسین
ای به قربانت رضا و ای به قربان حسین
اشکهامان مرهم صدها جراحت میشود
#مخاطبینخاص
#درجمعزندگان!
شعر از اینجا.
پ.ن: حآوی خاطرات اون جمعِ خآصِ احیایی،دلتنگی و
اشک
اشک
اشک...
حالِ گرگُ ومیش..
چند وقت پیش برای یک نفر که نمیشناختم یک پیام فرستادم.نه که نمیشناختم.کم میشناختم.یعنی از دور میشناختمش.نوشته هایش را خوانده بودم. اما با او حرفی نزده بودم.ولی آن روز برایش نوشتم.برای خانم ه.نمیشد ننویسم.در یکی از متن هایش از یک حال مشترک نوشته بود که میفهمیدمش.انگار کلمات من را میگفت.همین ها را برایش تایپ کردم.پیامم را خواند.کلماتش را کنارهم گذاشت وبرایم فرستاد.با خودم فکر کردم که انگار او هم از دور مرا میشناخته،اما خب واقعا که نمیشناخت.آخر همان پیامش برایم نوشته بود:«پس شماهم این حال گرگ ومیش رو میفهمین،نه؟» و میفهمیدم.نمیشود که از نزدیک ترین زاویهٔ ممکن چیزی را حس کنی و نفهمی، میشود؟
میدانید؟ حالِ گرگ ومیش آدم را اسیر میکند.اسارت بین ندانستن ها.و شاید هم توهم دانستن و ندانستن.یک جور هایی غم دارد.حس میکنی نمیفهمی.گیجی.میخواهی. اما نمیخواهی.یقین پیدا میکنی.اما تردید یک دفعه یقهات را سفت میچسبد.واقعا این دیگر چجورش است؟ چجور حالی است؟
انگار توی یک جنگل پر از مه گم شده بآشی.نجات را بخواهی.بخواهی و پیدا نکنی.گم بشوی.بیشتر گم بشوی.خیلی بیشتر.به مه ها نزدیک تر شوی تا راه را نشانت بدهند،اما بیشتر گم شوی.
مسیر اصلی را بلد بآشی.اما بین فرعی ها گیر بیفتی.غرق شوی و بیفتی در عُمق یک دریا.دریایی از جنس سردرگمی.
اصلا یک اقیانوس بزرگ را تصور کن.حالا فرض کن شنا هم بلد نیستی و هیچکس هم صدایت را نمیشنود.فریاد میزنی.بی هوا دست وپا میزنی.اما بیشتر غرق میشوی.حال گرگ ومیش تقریبا اینطوری است.نمیدانم.شاید هم اینطور نیست.ولی هرچه که هست. گرفتارت میکند.مثلِ آهنگ بیکلام،پر ازحرف است.ولی ساکت است.
واقعا اهنگ های بیکلام چقدر حالِ گرگ ومیشند!
هم میدانی چه میگویند.هم نمیدانی.
فهمیدم.خودش است.حالِ گرگُ میش آهنگ بیکلام است.
شاید هم آهنگ بیکلام،حالِ گرگ ومیش!
هرچه هستند باهم نسبتی دارند.وگرنه این همه شباهت عادی نیست که، هست؟
پراکنده و از حال گرگ و میش نوشتن.
یا رَبِّ،اِنِّكَ تَدْعونی فَاُوَلّـی عَنْك...
پروردگارِمن،همانا تو میخوانی مرا ولی من روی میگردانم از تو...
- دعای افتتاح .
ما به کتاب ها محتاجیم و دیر یا زود این موضوع برایمان روشن میشود. کتاب،نیاز حیاتی است و ادبیات،یک نجات دهندهٔ بی مزد ومنت.
از مجلهٔ کتابِ مدام،یادداشت سردبیر.
نشانه ها؛
.
.
راستش من آدم نشانه بآزی هستم.میم یکبار میگفت نشانه بازی همیشه هم درست نیست.شاید هم گفت خوب نیست.نمیدانم. ولی راست میگفت.گآهی نشانه ها راه درست را نشان میدهند وگاهی هم خودت توهم درست بودن ایجاد میکنی برای خودت.اما نشانه های واقعی مسیر دُرستی که بآید بروی را نشانت میدهند، آرامشی خآص به قلبت منتقل میکنند؛ انگار حسی از درونت میگوید راه درست همین است که داری میروی! میدانید؟ نشانه ها مثل کبوتر مهمان آسمون دلت میشوند،بدون مقدمه ویک دفعه! اما انگار با پروازشان، آرامش و اُمید به تو هدیه میدهند. درست است که گیج میزنی و با خودت فکر میکنی که این نشانه همینطوری است یا واقعا نشانه است؟ اما همزمان آرامش دارند.وخب چه چیزی شیرین تر از لمسِ آرامش؟
یکی از این نشانهها برای من وقتی بود که چهارسال پیش از سامانه بینهایت بیرون رفتم و با خودم گفتم وقت ندارم پس شرکت نمیکنم.اما چند روز بعد پیامی برایم آمد که گفته بود میتوانم از طریق لینک بقیه مراحل را کامل کنم(بینهایت مقدماتی)،یک لحظه بیخیال کارهای دیگر شدم و حسی (احتمالا یکی از همان نشانهها) میگفت بروم و تا آخر این دورهٔ بینهایت را حتما ادامه بدهم. و همینکار را هم کردم.احتمالا اولین برخوردم با نشانهها همانجا بود.جدا از برکات خود دوره،اتفاقهای دیگری هم بواسطهٔ همان "بینهایتی" شدن برایم افتاد که توی زندگی خیلی کمکم کردند.آدمهایی که از آنها یاد گرفتم،تجربه های جدید،آشنا شدن با کتاب ها و مطالب مفیدی که نگاهم به مسائل مهم زندگی را عوض کردند و خیلی برکات دیگر.. که از همون نشانهٔ به ظاهر ساده شروع شد.
بعضی وقتها هم نشانه بآزی برایم جزئی تر است.اما باز هم دلنشین است. مثل امشب؛ که ایام ماه رمضان و شب قدر سال جدید شروع شد و همزمان اولین بآران. 404 هم آمد :)
این ترکیب آنقدر متفاوت است که نمیشد از آن بعنوان اولین نشانه بآزی 404یاد نکنم؛
و البته که نشانه ها باید قابلیت نشانه بودن داشته باشند.. یعنی نمیشود کاری که دوست داریم، حتی اگر غلط باشد، را انجام بدهیم به اسم نشانه بآزی،چون اینطور دیگر نشانه بآزی مقدس نیست ...
حالا که آسمان این روزها نزدیک تر است،و بقول حامد عسکری بآران هم دعاها را زودتر به خدا میرساند؛
کآش 404 پُر از نشانه هآیِ واقعی بآشد؛
نشانه هایی که به امام رضا میرسند...
به خدایِ امام رضا :)
- رآستی شما اهلِ نشانه بآزی هستید؟
از نشانه بآز بودن نوشتن.