او و چشم هایش . . .
شبیه شعری بودند که فقط برای من نوشته شد ، و یک روز بی صدا از دفتر خاطرات کنده شد .
حالا من ماندهام و صفحه ای سفید که هر روز بوی نگاهش را میدهد .
سرودنی ها را دیگر شاعران سرودند ، من فقط میخواهم ببوسمت
دنبالِ قافیه نگرد ؛ لبهایت را ردیف کن . .
محکم در آغوشش گرفت و گفت:
« گر بگویم ماه را در آغوش گرفته ام، دروغ نگفتم. »