درسِ منطق میدهم هر لحظع این دل رآ ولی
بـآز هـم هـر لحـظـع مـردودِ نـگـآهـت میشود
من پزشکی خواندهام درد تو را میدانمش
فـاصـله داری ز آغـوشـم که تـب دارد تنت
در دو چال گونهات دنیای من جا میشود
عاشـق دنیـای خـویـشـم لحـظه خندیدنت
حال مرا هر کس که می پرسد بگو خوب است ،
اشکش روان ، اندوه جاری ، زخم ها کاری ست . .
چآل میافتد کنآر گونهات وقتی تبسم میکنی
نآمـسلمآن، شهر رآ ایـن چـآلع کآفر کرده است
امـروز ڪه در دسـتِ تـوام مـرحـمـتـی کن
فردا که شوم خاک، چه سود اشکِ ندامت؟
لمسِ آغوشِ تو گر باشد و من باشم و دل
دیگر از هـر دو جـهان هیچ نخواهم ز خدا