هدایت شده از پرایوتِ دتری
میگی واسه درمون دردات چیکار میکنی؟
چای میخورم عزیزم ، چای!
چه شد که بین زمین و زمان گمت کردم
اگرچه داشتمت ناگهان گمت کردم؟
هنوز قصه ما را شروع نکرده خدا
چه شد که اول این داستان گمت کردم؟
بدون ابرترین روز سال بود ولی
میان روشنی آسمان گمت کردم
اگرچه مردمک چشم من سرایت بود
میان خانه ی نامردمان گمت کردم
برای قایق من بی تو بازگشتی نیست
کرانه ای که در این بیکران گمت کردم
- من به چشمانِ تو محتاجتر از نانِ شبم،
‹ عشق› بر سفره بریزان...!
غمِ عاشق ' نان' نیست.🧡:)🗝`