نازنینم بودی و نازت مرا دلگیر کرد..
کاش میشد درد دلهای مرا تصویر کرد..
هرچه کردم تا بدانی دوستت دارم نشد..
تلخی ناباوری هایت دلم را پیر کرد...
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
عشق یک سینه و هفتاد و دو سر میخواهد ،
بچه بازیست مگر ؟!
"عشق جگر میخواهد"
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت :هر خواستنی عین توانایی نیست
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سَرَم
تا به کجا کشد مرا مستی بی اَمانِ تو...