حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت :هر خواستنی عین توانایی نیست
صبر پرید از دلم، عقل گریخت از سَرَم
تا به کجا کشد مرا مستی بی اَمانِ تو...
امشب زده ام فالی ، مستانه تراز هرشب
دیوانه شدم امشب ، دیوانه تراز هرشب
در این صدف عشقم ، گوهرشده ای جانا
دردانه شدی امشب ، دردانه تراز هرشب
کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد،
ناله کنم، بگویدم: «دم مزن و بیان مکن.»
می پنداشتم او با همه فرق دارد؛
نجاتم خواهد داد،
فرق داشت، اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد:)
بعد از تو اگر کلِجهان نیز مرا بخواهند من تا ابد سیاه میمانم تا تو بیایی:)!