امشب زده ام فالی ، مستانه تراز هرشب
دیوانه شدم امشب ، دیوانه تراز هرشب
در این صدف عشقم ، گوهرشده ای جانا
دردانه شدی امشب ، دردانه تراز هرشب
کار دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسد،
ناله کنم، بگویدم: «دم مزن و بیان مکن.»
می پنداشتم او با همه فرق دارد؛
نجاتم خواهد داد،
فرق داشت، اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد:)
بعد از تو اگر کلِجهان نیز مرا بخواهند من تا ابد سیاه میمانم تا تو بیایی:)!
دلم را چشم هایش تیرباران کرد، تسلیمم
بگویید آن کمان ابرو سپاهش را نگه دارد !