- آنجا یک قهوهخانه بود ، اما ننشستیم
به نوشیدن دوتا استکان چای ، چرا ؟
دنیا خراب میشد اگر دقایقی آنجا
مینشستیم و نفری یک
استکان چای میخوردیم ؟!
عجله ، همیشه عجله !
کدام گوری میخواستم بروم ؟!
من به بهانه رسیدن به زندگی ،
همیشه زندگی را کشتهام .
- محمود دولت آبادی
وقتی گل را به او دادم انگار گفت "به یادت بودم" ؛
همین جمله نانوشته ، تمام روزم را روشن کرد 🤍..
از امیرالمؤمنین پرسیدند : چرا عشق پر از درد است ؟
فرمود : تا هر کسی ادعای عاشقی نکند ./
نگاهت میكنم ، خاموش و خاموشی زبان دارد ؛
زبان ِعاشقان ، چشم است و چشم ، از دل نشان دارد .