نگاهت میكنم ، خاموش و خاموشی زبان دارد ؛
زبان ِعاشقان ، چشم است و چشم ، از دل نشان دارد .
نه فانوسی کنار لحظه های تارمان مانده
نه دیگر زلف تاکی بر سر دیوارمان مانده
فقط اندوه می گیرد سراغی از غریبی مان
همان که یارمان بوده کماکان یارمان مانده
بپرس از پیشگوهای محلی این معما را
چقدر از روز های مثل زهر ِمارمان مانده ؟
چقدر از دلخوشی های کم و کوتاه مان رفته ؟
چقدر از زخم های بر جگر بسیارمان مانده ؟
سزای خواندن از عشق است در گوش کر جنگل
اگر كِ قطره خونی گوشه ی منقارمان مانده
تو تقدیر منی ای عشق اما عقل می گوید :
بیا بگذر ز تقدیرت .. همین یک کارمان مانده
- حامد عسکری