ساعت سهٔ شب شده و تو و دخترخالهت اون پازلها رو گذاشتند کنار هم و همهچی آشکار شد. حالا نیم ساعتی که توی شوک هستید مونده و اون راز کشف شده.🕵🏻♀
«کاظم»ها یک نقش اساسی توی بدبختی زندگیم دارن؛ مثلاً کاظم قلمچی یا کاظمی رئیس کل آموزش و پرورش..
حس میکنم کل مسیرم رو اشتباه امدم. همش دارم فکر میکنم الان حق با کیه؟ با من یا اون؟ من کسیم که حق دارم اینطوری رفتار کنم یا اون کسیه که حق داره این حرفارو بزهم بزنه؟ من واقعا آدم چند رویی هستم یا اون چون عصبیه گفت؟ نمیخوام به مسیری که باهم امدیم نگاه کنم. میترسم به عقب برگردم نگاه کنم و ببینم واقعا اشتباه بوده مسیر... تحملشو ندارم. نمیتونم مسیری که امدم رو همون وسط یه میانبر بزنم و برگردم، و بعدا با یکی دیگه بیام. ولی.. ولی اگه واقعا ته مسیرمون این باشه چی؟ اگه واقعا الان وقت تنهایی برگشتن و از اول شروع کردنه؟ حس میکنم پاهام کشش امدن توی یک مسیر دیگه با یک آدم دیگه رو ندارن... سخته فکر کردن به نبودش امّا شاید بهتره، تحمل نبودش...
اگه تصمیمون عجلهای بود و عاقلانه نبود چی؟ اگه هردومون اشتباه کردیم چی؟ اگه وقت فراق رسیده چی؟ شاید بهتر بود جدی تر درمورد این صحبت میکردیم اونطوری شاید اون میفهمید که من یک آدم چند رویی هستم که اون حوصله نداره با چهرههای متفاوتش آشنا بشه.. چکار کنم؟ بمونم و بسازم؟ یا برم و از نو بسازم؟
#امضاء