امروزم با تماس اشتباهی از یه خانوم ترک آذری شروع شد. حدود ساعت نُه بود که یه تماس ناشناس باهام تماس گرفت و اینطوری بود که: هارداسان علی؟؟؟ مگه من نگفتم زود بیای منو برسونی؟؟؟ / من: یکم دیگه زنگ میزنم الان خوابم میاد /اون: وای ببخشید اشتباه گرفتم / من: (خمیازه) نه اشکال ندار- لپم خورد به گوشی و قطع شد. دیگه خوابم پریده بود اما حوصله بیدار شدن نداشتم پس یکم رو تخت غلتک زدم و همونجا فکرامو کردم که یه وقت بعد وسط درسام نیان بهم بگن چرا به ما نمیرسی😠. بعد نیم ساعت بلند شدم و صورتمو شستم و چون حوصله صبحونه نداشتم و به شدت حالت تهوع داشتم، سیب خوردم فقط. یکم پیاما رو اینور اونور کردم بعد چای درست کردم رفتم سراغ درس و مشقَم. برنامهای که نوشته بودم رو چک کردم و اول از همه ریاضی رو خوندم که یکم دل بدم به با این درس شیرین بعد یهو با درس ناموردعلاقهم، تاریخ، مغزمو شوکه کنم. تا عصر درگیرش بود که حدود هفت طوطی زنگم زد و گفت که ضغیب از تالار برگشته کجا بریم ببینیمش؟ به خود ضغیب میام دادیم و گفت بیاید خونه پدرشوهرم (😭) البته گفته بود خونه بهرام (هنوز یاد نگرفته بگه پدرشوهرم چکارش کنم). خُلاصههه منم زود تاریخ رو بستم و رفتم سراغ شیتان پیتان کردن. لباس پلنگیمو پوشیدم (که بتونم اون خط لب لعنتی قهوهای رو بزنم😭) و موهامو شونه کردم و یه چوچوله (!) آرایش کردم. بعد رفتم دنبال دوستام و رفتیم خونهای که توش جشن بود. یکم زود رسیده بودیم چون داشتن شام میخوردن، البته اونا دیر شام خوردن ما خیلی هم دیر امدیم💁🏻♀ (ساعت نزدیکای ده). ضغیب امد پیشمون و شروع کردیم به صوبت و عکس گرفتن و اینا. دیگه کم کم مهمونا هم امدن صدای باند هم نمه نمه داشت بلند میشد و مارو صدای میزد که بیاید برقصید🗣 اولش یخ بودیم، یکم نشستیم و عروس خانوم (پشمام چقدر بهش میاد جدی این لقب) داشت با گل لاله و نازش برام میرقصید، که آخرش گفتیم نه! نمیشه! بلند شدیم و رفتیم وسط برای رقصیدن.
تا حدود دوازده اینا اونجا بودیم. بعدش برگشتیم و من موقعی که داشتم از ماشین پیاده میشدم بوی اکلیت عرب ( : یک بیسکویت محلی) به بینیم خورد و ایتطوری بودم که : من همین الان میرم درست میکنم. و واقعا هم رفتم درست کردم😭. فکر کن، بدون اینکه لباسامو عوض کنم رفتم دستامو شستم و خمیرشو آماده کردم، بعد لباس عوض کردم و امدم سراغش. خیلی خستم بود دیگه فقط قاچ قاچش کردم و دادم دست مامانم بذاره فر. بابت امروز هم خداروشکر🐇
خواستم از امروزم بنویسم دیدم کلا توی س کلمه تعریف میشد: خواب + درس + نوشتن؛ صبح تا عصر فقط خوندم که شب بتونم وقت خالی داشته باشم یکم بنویسم. اما بعد ناهار خوابم برد و بعدش با سردرد بیدار شدم، نتونستم خوب بخونم. بعدش هم همه رفتن بیرون و فقط من تک و تنها موندم توی خونهای که بچهها بازار شام کرده بودنش. مرتبش کردم و بعد نشستم یکم نوشتم، درسامو هم خوندم و کتاب خوندم ماباقی وقتمو. الانم خوابم نمیبره و منو حسین امدیم توی هال جا پهن کردیم و زیر کولر داریم انیمیشن «تیلدر» نگاه میکنیم.
وای برای عید غدیر خیلی ذوق دارم و دلم میخواد یه کاری بکنم و امّا ایده واقعا ندارم. جدای از اون یه آزمون اضافه شده به آزمونهای قلمچی برای این هفته و من نمیدونم برای این آماده شم یا برای نهایی و برنامهای که خودم ریختم💞
امشب حسین سوپر منه و قراره وقتی من داشتم میرفتم بستنی بخرم براش و یهو افتادم توی چاه بیاد و منو نجات بده تازه گفت اگه گریه نکنم بهم دوتا بستنی میده. (عاشق پسربچههام). امّا راستش سوپر من امشب زود خوابید و من الان داره توی چاه نوشخواری فکری میوفتم و کسی نیست نجاتم بده و بهم بستنی بده. اصلا انگار خودم طناب انداختم و خیلی سوسکی خودمو هی بیشتر میبرم توی عمق. شاید خودم نمیخوام کسی نجاتم بده؟