امشب حسین سوپر منه و قراره وقتی من داشتم میرفتم بستنی بخرم براش و یهو افتادم توی چاه بیاد و منو نجات بده تازه گفت اگه گریه نکنم بهم دوتا بستنی میده. (عاشق پسربچههام). امّا راستش سوپر من امشب زود خوابید و من الان داره توی چاه نوشخواری فکری میوفتم و کسی نیست نجاتم بده و بهم بستنی بده. اصلا انگار خودم طناب انداختم و خیلی سوسکی خودمو هی بیشتر میبرم توی عمق. شاید خودم نمیخوام کسی نجاتم بده؟
وقتی پیام داد که میخواد امشب باهم بریم بیرون، حدس میزدم میخواد درچه موضوعی صحبت کنه. حدود نُه و نیم امدن دنبالم. توی ماشین هیچ صحبتی رد و بدل نشد، وقتی هم نشستیم و سفارش دادیم، تا موقعی که تموم نکردیم نوشیدن رو، بازهم حرفی زده نشد! ولی هرلحظه منتظر بودم که بحث رو باز کنن و من همونجا عبامو بذارم روی صورتمو و های های گریه کنم. امّا راستش اینقدر غیرمنتظره شروع کردن که فقط پشمام ریختن🤣 و اینطوری شد که من از ساعت ده تا دوازده فقط شنوا بودم. خیلی دوست داشتم حرف های واقعیمو بزنم و واهمهای هم نداشتم راستش امّا وقتش نبود. نباید چیزی میگفتم. فقط سکوت کردم و دلیلهای خودمو آوردم، که وجداناً همه رو با منطق جواب دادن. امّا چیزی که اونا نمیدونستن، چیزی هستش که از تمام دلایل دلیلترِ. و اگه میدونستن خودشون (شاید) هم خلع سلاح میشدن و بهم حق رو میدادن (شاید!). زیاد صحبت نکردم چون خیلی از این موضوع گذشته بود و من حتی دلایلی که اون موقع بهشون داده بودم رو هم کاملا به فراموشی سپرده بودم چون فکر میکردم بحث تموم و بسته شده..
دوست داشتم همونجا حرفمو بزنم امّا آدمهای محترم و ارزشمندی هستن برام، میخوام چند روز فکر کنم و چندتا دلیل قانع کننده بیارم و واقعاً تمومش کنم. خستهم.
هدایت شده از اخترپنجم؛
بزرگترین ترس من توی سال کنکور، وقتی همه بهم میگفتن وای خیلی درس میخونی و من اینجوری بودم که شماها نمیدونید که واقعا چخبره، و اگر نا امیدتون کنم چی؟ اگر بفهمید من هیچی نیستم چی؟
لین امید دادن زیادی ادمها خیلی ترسناکه.