صبرها کردم که شاید کار آسان میشود
گاه انسان از صبوریها پریشان میشود
لب به بدنامی رسید از بس که مضمونساز شد
بوسه در اوج تمنا سهم دستان میشود
نونهالی تا جوانی در بلوغ دیدن است
باد میافتد به دامان تو طوفان مىشود
شادمانم بین خوب و بد نشد عمرم تلف
هر کسی که عمر بفروشد پشیمان میشود
لحظهاى يادت نبودم چهرهات از ياد رفت
جهل از دروازهى غفلت نمايان مىشود
- سید تقی سیدی
- سِدنا
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که من هردفعه میرم خونه بابایدو و کارای خونه رو انجام میدم، میبینم استکان ب
حالا، استکان بابایدو قراره تا ابد، از بالای اپن منتظر بابایدو باشه تا دَرِش چای بریزه؛