- سِدنا
زیرانداز زردرنگِ گلگلی را مامانم زیر درخت کهنسال میاندازد. بالشت را روی آن میاندازم و دراز میکشم. به شاخههای سبز خیره میشوم. از ساعتها در ماشین بودن خستهام. در تنم کرختگی را احساس میکنم. نسیم به استقبال ما میآید. چه نسیم خنکی!
هندزفری را در جیب شلوار نخی در میآورم. آخرین چیزی که بوده پخش میشود، صدای خانم «شبنم مقدسی» که درحال خوانش قسمت دوم «چراغها را من خاموش میکنم» است.
نخستین بار است که به سفر میآیم و دلم را خانه جا میذارم. هربار با وجود سنگینی بار و کیف، دل وذوق و شوقم را قبل سفر با یک لیوان چای قورت میدهم تا پخش خونم شود و فراموشم نشود که جا بگذارمش. اکنون هرچقدر فکر میکنم میبینم من که بارَم سبک بود، چگونه فراموشش کردم؟ کجا جا گذاشتمش؟ در خانه بابایدو؟ در آغوش مامایدو؟ در سماور خانمان؟
چرا اینگونه شدهام؟ من که همیشه بیتاب بیرون رفتن و گشت و گذار بودهم، چم شده است؟ بهراستی نکند بابایدو ذوقم را با خود به خاک برده باشد؟
https://eitaa.com/89508098/3055 / نزدیک ترین تجربه من به پولداری دست زدن به خاویار بود سارا🤙🏽
داشتم مینوشتم که «عاشق خوابیدن توی پارکم» مامانم خوند، گفت نفرست زشته الان فکر نیکنن معتادی چیزی هستی
هدایت شده از i'm غمضیه
خب سلام. از اونجایی که خورهی فیلم/سریال و مارولیونیورسام میتونید محض سرگرمیِ من و شما این پیام رو تو چنلتون فوروارد کنید و بعد انتخاب این که ــ راکمیپسندید یا بیکلام ــ ژانر موردعلاقهتون ــ یککلمهی رندوم یا غیررندوم و ارسالش همراه با لینکچنلتون به اینجا، من 1.یه پوستر اینمدلی از یکشخصیت یا یکفیلم/سریال 2.یهترکموسیقی ''راک یا موسیقیمتن'' 3.یه فیلم/سریال براساس ژانری که انتخابکردید پیشنهاد کنم 4.و یک شخصیت مرتبط با کلمهای که گفتید از مارولیونیورس بهتون تقدیم کنم. | TAGs |