با این وجود - که بابایدو پدربزرگمه و واقعا عزیزترینمه- بچهها، من اصلا دوست ندارم زیاد براش مشکی بپوشم. و برام مهم نیست بقیه میخوان درموردم چه فکری کنن...
برای این کارم هم چند دلیل دارم که بنظر خودم منطقی هستند:
-اولاً بابایدو کسی بود که همیشه میگفت مشکی نپوشید و اون از این رنگ متنفره، فکر کنید حتی توی فوت خواهر خودش هم نذاشت ما بیشتر از چهل رو مشکی بپوشیم.
-دوماً مشکی پوشیدن که بهدرد مِیت خورده که من الان بخوام چندسال بپوشم؟ اصلا جداً ما مشکی رو بخاطر احترام به مِیت میپوشیم یا خجالت از حرف مردم؟
-سوماً وقتی زندگی ادامه داره و بابایدو هم اتفاق بدی براش نیوفته، من چرا باید این همه خودمو توی غم غرق کنم؟ مگه مرگ بده؟ خوبه زنده میموند با اون دَم و دستگاهی که بهش وصل بودن و اذیتش میکردن؟ مرگ صرفا یه فاصلهای بین فرد و افراد زندگیشه. اونا فقط یک مدت فاصله میگیرن و دوباره پیش هم برمیگردن...