رختخواب رو مرتب میکنم و درحالی که میرم سمت کمد لباس، موهامو بالای سرم گوجهای میبندم. دامن بلند مشکی و کراپ سبز درمیارم و میرم سمت یخچال. وسایل لازم رو درمیارم و شروع میکنم به کمکم آماده کردن صبحونه برای بابا، همزمان ناهار امروز رو هم درست میکنم چون مطمئن نیستم که بتونم بیدار شم ساعت نُه. چای دم میکنم و صدای نماز خوندن بابامو میشنوم، کی بیدار شد؟
دیشب همهمون پیش هم توی هال خوابیدیم، و چقدر چسبید. بابام با یه داد همه رو خوابوند و من تا صبح لذت سکوت رو تونستم بچشم و به راحتی تصور کنم و فکرامو جم و جور کنم.🥱
من یه عقیدهای که دارم، اونم این هستش که: جدای از جنس، فردی بالای پونزده سال باید چند مهارت رو یاد بگیره. حالا اون مهارت.ها چیان؟ آشپزی، ظرف و دسشویی شستن، مدیرت مالی، کمکهای اولیه، مهارت ارتباط و کارهای فنی - که میتونه خیاطی باشه و میتونه تعویض لامپ و اینا -
🪿حالا چرا باید یاد بگیره و کمکم اینارو ارتقا بده؟ چون معتقدم این مهارتها هرچی نباشن، خودت برای زندگی بهشون نیاز داری و اگه یاد بگیری بعدا مطمئناً بهدردت میخورن. حالا میتونه توی زندگی مشترک باشه یا خوابگاه، فرقی نمیکنه، مهم اینهکه تو برای زندگی به اینا نیاز داری. مثلا تو باید بلد باشی نیاز اصلی خودت که گرسنگی هست رو تأمین کنی، مثلا دکمهٔ لباست کنده شد باید بتونی بدوزی، لامپ اتاق سوخت باید بلد باشی که عوضش کنی...
راستش کلی چیز هستن که هنوز یاد نگرفتم. بنظرم هیچوقت هم دیر نیست برای یاد گیریشون. میخوام زبان یاد بگیرم، میخوام سمت تفسیر قرآن برم، کامپیوتر یاد بگیرم، شیرینپزی، نویسندگی، شعر، و و و🪻🫧
- سِدنا
کتابهایی که میخوام #بعدکنکور شروع کنم به خوندن: (خونده شدهها پررنگ میشن) نازنین - ضاحیه(سكاكى) -
چهاردهمین کتاب امسال، آسنا و راز کنیسه.
آسنا، نوهٔ یک کاهن کنیسه هست که در یک شب، ناگهانی توسط پدربزرگش مأموریت پیدا میکند که یک نامهای را به علیبنابیطالب در مدینه برساند و با کسی در این باره سخن نگوید. حالا راز این نامه چیست؟
صدیقا، پدربزرگ آسنا در کنیسه - مسجد یهودیها - مطلع میشود که میخواهند علیبنابیطالب را بکشند، و اوهم که مدتی دل به علی و رسولِ علی داده، میخواهد پیشاز این به آنها خبر را برساند.
کتاب حدود صد و پنجاه صفحه دارد و نویسنده آن خانم سمانه خاکبازانه. #کتاب