احساس میکنم قبلا درحال فرو رفتن توی باتلاق و بابتش نگران بودم و دست و پا میزدم و بدتر فرو میرفتم. میترسیدم دلم برای نوازش نسیم، صدای گنجشکها، درختان سرسبز، بوی خاک بارونخورده و روی گرم خورشید تنگ بشه.
حالا مدتیه که کاملا توی باتلاق فرو رفتم. دیگه حتی دست و پا نمیزنم. چیزی نمیبینم، نمیشنوم و حس نمیکنم. حتی چهرهی مهربان خورشید رو بهیاد نمیارم.
این باتلاق لعنتی کاملا من رو دربر گرفته و من حتی برای نجات دادن خودم کاری نمیکنم.
از دم در خونمون متنفرم. همیشه آخرین صحنهها از کسایی که دوستشون دارم رو اونجا تجربه کردم.
بهشدت دلم ارتباطات و دوستیهای جدید میخواد و بهشدت از نظر روانی توانش رو ندارم
گاهی به این فکر میکنم که همهچیز رو از اول شروع کنم
و یکدفعه این رو یادم میاد که باید همهچیز رو از اول به آدمای جدید توضیح بدم.