eitaa logo
- سِدنا
304 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
257 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
بریم برای دستور پخت تیرامیسو مخصوص🙊 مواد لازم: پتی‌پور + یک قاشق غذاخوری پنیر خامه‌ای + قهوه + ½قاشق غذاخوردی شکر. شکر، قهوه و پنیر رو میذارید توی یک کاسه و شروع میکنید به هم زدن تا هم شکر حَل شه و هم پنیر، میتونید قهوه رو یه ذره گرم کنید که راحت بشه انجامش داد. حالا اون ظرفی که میخواد دَرش درست کنید رو بیارید - ترجیحاً مستطیلی تا راحت باشه براتون چیدن - و اول سه قاشق از اون مواد قهوه بذارید کفش و پخشش کنید بعد شروع کنید به چیدن بیسکوییت‌ها. بیسکوییت‌ها اول باید برن توی مواد قهوه و یه حموم گربه‌شوری کنن و بعد دربیان و در کنار هم دراز بکشن توی ظرف. بعد هر لایه هم میتونید از مواد بذارید درحد دو قاشق بریزید روی بیکوییست‌ها تا خشک نشن بعد آماده شدن. و همینطور ادامه بدید تا ظرف پر بشه یا بیکوییستون تموم شه😂 -
بابام میگه جدیداً خیلی آشپزی میکنی، آفرین. (پدر دلیل آشپزی‌مو نمیدونه)
او هرگز سودای کشفِ من را در سر نداشت. نه کنجکاوِ جهانِ درونم بود، نه مشتاقِ رازهای پنهانِ دلم. برای شناختنم نه پرسشی در خاطرش جوانه زد، نه درنگی در رفتارش پیدا شد. گویی مرا همان گونه که نخستین بار دیده بود، تا واپسین روز نیز همان گونه می پنداشت؛ بی آنکه بداند آدمی، هر روز، هزار بار فرو می ریزد و از نو ساخته می شود. او به تصویرِ من دل بسته بود، نه به حقیقتِ من؛ به حضوری که کنارش آرامش می داد، نه به روحی که سال ها در آرزوی فهمیده شدن، آهسته آهسته آب می شد. رنجِ عاشق، همیشه از رفتنِ معشوق نیست؛ گاه از این است که هرگز شناخته نشود. چه سود از آنکه کسی رنگِ چشمانت را از بر باشد، اما نداند در دلِ همان چشم ها چند دریا غرق شده است؟ چه فایده که گرمای دستت را به یاد داشته باشد، اما سرمای شب هایی را که بی او تا صبح شمرده ای، هرگز نفهمد؟ من تمامِ عشق را در شناخت می دیدم. می پنداشتم دوست داشتن، یعنی پرسیدن؛ یعنی ماندن پایِ جواب هایی که شاید ساعت ها طول بکشد؛ یعنی به خاطر سپردنِ ترس ها، دلتنگی ها، رؤیاها و حتی سکوت های کسی. اما او، دوست داشتن را شاید در چیز دیگری یافته بود؛ در حضوری آسان و رفتنی آسان تر. چه اندوهِ عظیمی است که معشوق، تو را تا این اندازه دوست بدارد که به حضورت عادت کند، اما نه آن اندازه که بخواهد روحت را ورق بزند. آدمی کتاب نیست که تنها جلدش را ببینند؛ ما هر یک کتابخانه ای از خاطره، هراس، امید و شکستیم. افسوس که او هرگز حتی صفحهٔ نخستِ مرا نیز نخواند، و من، تمامِ عمر، چشم به راهِ خواننده ای ماندم که هیچ گاه از راه نرسید. -