هدایت شده از کم بفور | OK
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت ششم: جمشید؛ روزگار شکوه، آغاز سقوط
گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یکدل پر از پند او
بعد از طهمورث، نوبت به پادشاهی رسید که دوران فرمانرواییش یکی از درخشانترین دورههای شاهنامه شد؛ جمشید. او از همان روزهای اول، کشور رو با خرد و داد اداره کرد و تمام فکرش این بود که زندگی مردم رو بهتر از گذشته کنه.
ز هر انجمن میشه ور گرد کرد بدین اندرون نیز پنجاه خورد
جمشید جامعه رو سر و سامان داد و هر گروه رو به کاری گماشت؛ جنگاوران نگهبان سرزمین شدند، موبدان به آموزش و نیایش پرداختند، کشاورزان زمین رو آباد کردند و صنعتگران هنر و پیشه رو گسترش دادند. از همین زمان بود که نظم واقعی در زندگی مردم شکل گرفت.
بیاموختشان رشتن و تافتن بتار اندرون پود را بافتن
در روزگار او، فلزکاری پیشرفت کرد، مردم ساختن ابزار و سلاح رو بهتر یاد گرفتند، لباسهای مناسب بافته شد، خانهها محکمتر شدند و هر روز، هنر تازهای میان مردم رواج پیدا میکرد. همه چیز نشون میداد که جهان وارد دورانی تازه شده.
بفرمود پس دیو ناپاک را بآب اندر آمیختن خاک را
آنقدر شکوه پادشاهی جمشید زیاد شد که دیوان هم فرمانش رو پذیرفتند. به دستور او، دیوان سنگهای بزرگ رو جابهجا میکردند، بناهای عظیم میساختند و کارهایی انجام میدادند که انسانها بهتنهایی از پس اونها برنمیاومدند.
بفر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
جمشید سپس فرمان داد تختی باشکوه و زرین برایش بسازند؛ تختی آراسته به گوهرها که نماد عظمت پادشاهی ایران بود. وقتی تخت آماده شد، دیوان اون رو بر دوش گرفتند و به آسمان بلند کردند. مردم که چنین صحنهای رو تا اون روز ندیده بودند، از شگفتی فریاد شادی سر دادند و اون روز رو جشن گرفتند.
بجمشید بر گوهر افشاندند مران روز را روز نو خواندند
همون روز بود که مردم، آغاز بهار رو جشن گرفتند و اون رو نوروز نامیدند؛ روزی که از نگاه آنان، آغاز روزگاری نو و سرشار از امید و آبادانی بود.
جهان سربسر گشت او را رهی نشسته جهاندار با فرهی
سالها گذشت و آوازه جمشید از مرزها فراتر رفت. هرچه زمان میگذشت، ثروت، قدرت و احترام او بیشتر میشد. دیگه کمتر کسی بود که نام جمشید رو نشنیده باشد.
منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس
اما همین شکوه کمکم دل جمشید رو تغییر داد. او فراموش کرد که این همه نعمت رو به لطف خدا و با همراهی مردم به دست آورده. غرور آرامآرام در وجودش ریشه زد و پادشاهی که روزی نماد فروتنی بود، خودش رو سرچشمه همه بزرگیها دونست.
هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور تخت شاهی ندید
روزی جمشید در برابر بزرگان ایستاد و گفت تمام چیزهایی که میبینید، از هنر و توانایی منه و هیچکس جز من شایسته ستایش نیست. با گفتن این حرف، شکوه ایزدی که سالها نگهبان او بود، آرامآرام از جمشید روی گرداند. مردم هنوز این تغییر رو به چشم نمیدیدند، اما روزگار شکوه جمشید دیگه مانند گذشته نبود؛ و در گوشهای دیگه از جهان، مردی جاهطلب به نام ضحاک آماده میشد تا از همین غرور، پلی برای رسیدن به قدرت بسازد...
ادامه دارد...
『@badtweeti 』