eitaa logo
صَــبــ∞ــرا
19 دنبال‌کننده
64 عکس
49 ویدیو
0 فایل
صَــبــ∞ــرا... براي دل‌هایی که گاهی خسته از هیاهوي روزگارند؛ براي دلتنگی‌هایی که در سکوت پنهان می‌شوند؛ براي واژه‌هایی که مرهمِ دل می‌شوند، و امیدهایی که هنوز در عمق قلب زنده‌اند...𖹭:)
مشاهده در ایتا
دانلود
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببخش آن بنده‌ای را که فهمید تو دلت نمی‌آید عذابش کنی و بی‌حیا شد..
صَــبــ∞ــرا
می‌گویند پایانِ هر داستان، آغاز داستانی دیگر است. آن‌روز که داستانِ رهبریِ امام خمینی به پایان رسید و آیت‌الله خامنه‌ای ردای امامتِ جامعه را بر دوش کشید، شاید باید در همان لحظه فکر می‌کردیم که این داستان هم، بالاخره روزی به پایان می‌رسد؛ اما ما در ذهنمان، او را به گونه‌ای بافته بودیم که گویی نامیراست. خیالمان راحت بود که هیچ‌وقت با «نبودنش» رو‌به‌رو نمی‌شویم؛ اما دیدیم... و از این دیدن مُردیم. چراکه او تنها امیدِ روزهای تلخِ آدم‌هایی بود که زیر آوارِ زندگی له شده بودند و با هر بار دیدنِ او، تکه‌های شکسته خود را از نو می‌ساختند و دوباره می‌ایستادند. ‌ در حضور او، همه‌چیز—حتی با وجود تورمِ طاقت‌فرسای زندگی و نقدینگیِ سردِ مرگ—به‌خوبی پیش می‌رفت؛ تا آنکه آن اتفاق افتاد. آن هجوم یک‌باره‌ی لشکرِ درد. خبر آمد که آیت‌الله خامنه‌ای، اشتیاقش برای دیدار شهدا از حد گذشت و به دست شقی‌ترینِ افراد، به ملکوتِ اعلی پیوست. ‌ و حالا، تک‌تکِ مردمی که روزی با دیدنش بال درمی‌آوردند، با شنیدن خبر شهادت ایشان، حس کردند روح از تنشان خارج می‌شود؛ دردی چنان عمیق که هیچ پزشکی نمی‌توانست برایش درمانی تجویز کند. چه کسی باورش می‌شد که روزی برسد و آقای خامنه‌ای نباشد؟ حتی پدران و پدربزرگ‌هایمان هم تا جایی که به یاد دارند، تاریخ را با حضور این مرد دیده‌اند. تاریخ که هیچ، گویی تمام جغرافیای سیاسی و غیرسیاسی ما، تنها با حضور او شناخته و تعریف می‌شد. ‌ حالا هم هرچقدر در «خیابان تجربه» بالا و پایین می‌شویم، کسی را پیدا نمی‌کنیم که بگوید چگونه می‌توان زمانِ بدون او را درک کرد و نمرد. انگار هیچ‌کس برای دنیایِ بعد از او برنامه‌ای نداشت؛ حتی آن درختِ انتهای خیابان کشورِ دوست. شاید اگر از کسی می‌پرسیدی، می‌گفت این اتفاقی بیولوژیکی است یا شاید یک خطای ساده‌ی طبیعت؛ اما کسانی که با قلب می‌دیدند، می‌دانستند آن درخت در حال «گفتگو» است. در خیابانِ کشور دوست، درختی بود که سال‌ها به تماشای عبورِ مهربانی‌ها نشسته بود و حالا وقتی خبر رسید که «آقا» به آسمان‌ها پیوسته، درخت انگار تکانی خورده و بعد نگاهی به آسمان انداخته تا به بهار بفهماند که الان وقتِ آمدنش نبوده است. ‌ انگار می‌خواسته بگوید: «من هم معَكم هستم.» و این‌گونه بود که در اوج بهار، زردیِ عجیبی در آن خیابان ظاهر شد. زردیِ درخت، نه رنگِ پاییز بود و نه نمادِ مرگ؛ بلکه نمادِ یک «وفاداری» بود.درختی که ترجیح داد در بهار خشک شود تا در عزای کسی باشد که تمام بهارهای زمین، روشنایی‌شان را از پیشانیِ نورانی او می‌گرفتند. علیرضا محمدرضایی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ִֶָ࣪ ˖ اَللّهُمَّ عَجِّل لِولیکَ الفَرَج‌ ִֶָ࣪ ˖ - آقا مبارک است رَدای امامتت (:🤍
اگر ز کویِ تو بویی به من رسانَد باد تمامِ هستیِ خود را به باد خواهم داد...
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ســـایــه‌تــون‌بــــالا‌ســـرمــون‌امـــام‌مــجـتبـیٰ❤️🫀
دلــــم خــیــلی هــوای دعــا کــمــیــل و شــب هــاي جــمــعــه امــامــزاده صــالــح کــرده:)