هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود...!
••جنابِ امینپور••
#اندکیشعر
هدایت شده از مُهَجَنــا :)🇮🇷🚩
باز با گریه به آغوش تو بر میگردم
چون غریبی که خودش را برساند به وطن
••جنابِ نظری••
#اندکیشعر
... و من در تمامِ لحظاتِ زندگیام، تو را به خاطر داشتم؛
هنگامِ تماشای بارانِ بهاری، که هدیهٔ بهار بود،
هنگامِ در آغوش گرفتنِ دریا،
لمسِ گلبرگی لطیف، که شبنمی نازک بر آن جاخوش کرده بود،
و هنگامِ فرو رفتنِ ماه، در آغوشِ ابرِ لبریز از ظلمت!
من تو را ستارهای میبینم، که غرق در تماشای ماه است..!
#صبرا_نوشت 🌙
روزِ هفتـم؛ ماهی گلی!
امروز آقاجانم آستینهایش را بالا زد و شروع کرد به ساختنِ حوضی کوچک، در حیاطِ خانهمان؛ آنهم به اصرارِ من، که رویای حوضِ آبی در سر داشتم!
در همان حال به خانهٔ کوچکمان در رویاهایم فکر میکردم؛ اینکه تو با شوق برایم حوضی بسازی و من با عشق گلهای شمعدانی که در گلدانهای سفالیام ساکن هستند را روی دیوارهٔ بلندِ حوض بچینم!
ماهی گلیهای زیبا را که تو برای عید نوروز خریده بودی و ماهها عمر کرده بودند را در آبِ حوض رها کنم!
رویای شیرینیست که در کنارِ تو و ماهی گلیهای حوضِ کوچکمان باشم!
امینِ عزیزم! من تو را به اندازهٔ زیباییِ ماهیِ ساکن در حوضمان، دوست دارم!
نامِ کتاب:عطرِ پیراهنِ تو.
نویسنده:مریم عرفانیان.
موضوع:خاطراتِ سیده دعاء زلزلی؛ همسرِ شهید مدافعحرم، سیدعلی زنجانی.
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
بخشی از کتاب:
●نشستم کنارش.
سرم را به گوشش نزدیک کردم
و زیرِ لب خواندم:
"شبِ تاره بیقراره دلی که چاره نداره...
نفسم مونده تو سینه چشمِ من به راه یاره..."
همان شعری بود که سیدعلی خیلی دوست داشت و همیشه باهم میخواندیمش.آهسته گفتم:
"حالا من بیقرارت شدم...
بیقرارِ مهربانیهات،
بیقرارِ گذشتت،
بیقرارِ رفتنت..."●
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
#نوشِ_روح 🌿
مـن!
•مادرِ مقتدر• ... چرا غمگینی ایـران؟! چرا نشستهای و زانوی غم، در بغل گرفتهای؟ چرا از شدت غم، کمر
در ظلمتِ تاریکِ شب؛
مرغِ سحرخـوانِ منی..!