مـن!
•مادرِ مقتدر• ... چرا غمگینی ایـران؟! چرا نشستهای و زانوی غم، در بغل گرفتهای؟ چرا از شدت غم، کمر
در ظلمتِ تاریکِ شب؛
مرغِ سحرخـوانِ منی..!
همه گلهایم،
ثمره باغهای توست.
و هر می که بنوشم من،
از عطای تاکستان توست.
و همه انگشتریهایم،
از معادن طلای توست؛
و همه آثار شعری ام،
امضای تو را پشت جلد دارد..!
•نزارقبانی•
روزِ هشتم؛ آزاده!
امروز، بیستوچهارمِ مهرماه ۱۳۵۷، من تو را از مربعهای رنگیِ پنجرهٔ اتاقم دیدم در حالی که برادرم فرهاد، در حیاطِ خانهمان به تو پناه داده بود..
آقاجانم همیشه میگفت؛ لیلی، آدمـی که جگر داشته باشد، از غرشِ گرگهای اطرافش، نمیترسد!
امینِ عزیز! تو برای من، همانندِ شیری هستی که آقاجانم میگفت..!
تو را بردند؛ و من دلم سوخت برای آن قد و قامتِ رعنایت که با غرور کمر صاف کرده بود، در برابرِ آن از خدا بیخبرها!
تو را بردند و من، مانند آفتابی سوزان، میسوختم و جیغها و شیونهای از ته دلِ قلبم، همانندِ کشیدنِ ناخن بر دیوار بود..!
امینِ من! منتظر میمانم تا خداوند، تو را به من بازگرداند!