۲ هفته پیش اعلام شد داخل شهرمون که موکب حشدالشعبی میخواد خانواده شهدای اخیر و به کربلا ببره و میخوان که قرعه کشی کربلا بکنن م ۱۰ نفر از این قرعه کشی م ببرن..
ما وقتی وارد تجمعات شدیم دیدم موکب حشدالشعبی دارن کاغذ میدن برای قرعه کشی کربلا 🌱
من شماره م ۷۴۴ بود
کل خونوادمون ۷۰۰ بود
یکیمون ۷۴۵,یکیمون۷۵۰ اینا...
بعد از اینکه کاغذ گرفتم گفتم برم پیاده روی تا وقتی که شروع میشه..
رفتم پیاده روی و وقتی که پیاده روی تموم شد و تموم برنامه های خودشونو اجرا کردن اون موقع قرعه کشی شروع شد
داخل یک صندوق ۱۰۰۰۰ تا شماره بود...
من تو این پیاده روی همش صلوات میفرستادم با تسبیحی که همیشه همراهمه 🚶🏻♀
داشتم صلوات میفرستادم اصن حواسم به برنامه نبود!
یهو نوای حـسـیـن با مداح حیدرالبیاتی(عراقی) پخش شد
تا اون پخش شد گریه های من شروع شد...
همش گریه میکردم و نگاه کاغذ میکردم
دستی که کاغذ داخلش بود داشت میلرزید🥲
همش گریه میکردم میگفتم امام حسین میبینی چقدر دلم تنگته توروخدا دعوتم کن 💔
ی چند تا دختر با گریه های من گریه میکردن و اومدن پیش من گریه زاری..
تا اخر اون قرعه کشی شماره من در نیومد..
خواستم گله کنم به امام حسین که چرا دعوتم نکردی اما هرکاری میکردم به زبون نمیتونستم بیارم...
نمیتونستم گله کنم
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
۲ هفته پیش اعلام شد داخل شهرمون که موکب حشدالشعبی میخواد خانواده شهدای اخیر و به کربلا ببره و میخوان
گفتم حتما من پاک نشدم که امام حسین دعوتم نکرده
ساعت ۳:۳۰وقتی که تازه اذان داد من رفتم استوری یک خانومی(همسر شهید ) دیدم که رفته کربلا اونم روز عرفه
دلم خیلییییییییی شکست
گفتم امام حسین عیب نداره شاید من خوب پاک نشدم که دعوت نشدم؛
اما امام حسین ترو به داداش بی دستت قسمت میدم که نزار اربعین جز جا مونده ها باشم من بخدا تحمل ندارم 💔😭
واسه همین با گریه خوابیدم و با گریه نماز صبحم و خوندم؛
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
این دفترچه ای هست که خواهرم از شلمچه برام اورد 🌱
قبل اینکه بره شلمچه من بهش گفتم که حتما ی چیزی از شهدا برام بیار
من اون موقع تازه با داداش مصطفی آشنا شده بودم..
دقیق یادمه ۲۰ بهمن بود..
یهو نگین(خواهر دومیم)زنگ زد که نگار برات دفترچه خریدم حدس بزن مال کدوم شهید؟
گفتم امممم نمیدونم هرچی هست بگو
گفت شهید مصطفی صدر زاده
گفت نگار بخدا همینجوری یهویی دستم رفت روش گفتم این برای نگار خیلی خوبه؛
نگین راست میگفت..
شهید صدر زاده یکی از شهید هایی بود که من بهشون فکر میکردم و ازشون در مراحل زندگی کمک می خواستم ❤️🩹
از همون موقعی که برام اورد همش متن هایی مینوشتم که بهم امید بدن که راه شهدا و ادامه بدم..
تو این دفتر یا سخن های شهدا مینویسم یا متن درمورد شهدا✨
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
این اخرین متنی بود که نوشتم؛ اینو پیش سر قبر شهیده معصومه پیرهادی نوشتم
شهیده معصومه پیرهادی در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسیدن
یک سال بعد دختر و همسرشونو با خودشون بردن
همسرشون شهید دکتر فولادوند بود...
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
ࢪفـیـقِ شـهـیـدم بـهـشـت و تـو چـشـم تـو دیـدمـ:)
خاله معصومه تو دخترتو خریدی..
خواهش میکنم منم مث دخترت بدون 🙃
منم ببر.. 💔