✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
درحال شعر پیدا کردن برای نامه سفره عمم و ذاییم🗿🙂
دیع تو خیلی بیکاری
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
جایزه گرفتیم 😹🌺 #ࢪوزمـرگے
موقعی که منو یسنا دیگه از جشن اومدیم بیرون و داشتیم به سمت میدان میرفتیم که تاکسی بگیریم بریم بهشت شهدا یک خانومی با یک دختری و دیدم که دارن میان طرف ما؛
خانومه گفت که جشن تموم شد؟
ماهم گفتیم آرع تموم شد
بعد اونوقت گفت حیف شد میخاستم برای دخترم جایزه بگیرم خوشش میاد 🌱
گفتم عه دیگه تموم شد
بعد یهو یک فکری زد به سرم
گفتم خاله بفرما این جایزه من برای شما
از اونورم یسنا جایزه شو اورد که دختر خانم بیا هردو برای تو
دختره اول قبول نکرد بعد گفتم بیا بین این دوتا کدوم و انتخاب میکنی که جانماز منو انتخاب کرد..
بعد اونوقت خانومه گفت اگه میشه هردو شونو بدید مام هردو شونو دادیم
خانومه گفت که خیلی براتون دعا میکنم دعا میکنم عاقبت به خیر بشید و....
ما م گفتیم خاله دعا کن شهید بشیم
گفت نه برای شهید شدن هنوز زوده..
گفت دعا میکنم برید خونه بخت یک شوهر خوب پیدا کنید 😂
بعد از اینکه جایزه هارو دادیم به مادر و دختر با صدای نسبتا بلند گفتم خدایا شکرت بلاخره یک جا خیر بودیم...
امیدوارم اون دختره با جانماز یک دو رکعت نماز بخونه و منو دعا کنه با اون دست های کوچیکش 🚶🏻♀☘
قرار نبود اصن بریم بهشت شهدا!
من میگفتم دیره و اینکه بهشت شهدا تا خونمون خیلی دوره
نزدیک خونمون یک گلزار شهدا دیگه ای م هست اما خب بهشت شهدا جایی هست که رفیق شهیدم داخلشه؛
دیگه یسنا اصرار کرد و گفت نگار یک دیقه میریم و میاییم
دیگه منم رفتم از اونور م تو دلم عروسی بود که میخوام برم پیش داداش یاسین از اونور م استرس داشتم شب شه...
دیگه من رفتم سر مزار شون 🙂