قرار نبود اصن بریم بهشت شهدا!
من میگفتم دیره و اینکه بهشت شهدا تا خونمون خیلی دوره
نزدیک خونمون یک گلزار شهدا دیگه ای م هست اما خب بهشت شهدا جایی هست که رفیق شهیدم داخلشه؛
دیگه یسنا اصرار کرد و گفت نگار یک دیقه میریم و میاییم
دیگه منم رفتم از اونور م تو دلم عروسی بود که میخوام برم پیش داداش یاسین از اونور م استرس داشتم شب شه...
دیگه من رفتم سر مزار شون 🙂
داشتم برای جشن خودمو آماده میکردم و وسایل های مورد نیاز و گذاشتم داخل کیفم
چشم خورد به دفتر م همونی که نگین از شلمچه برام اورد..
گفتم بده بزارم داخلش شاید رفتیم بهشت شهدا
موقعی که رفتیم بهشت شهدا اولین متن و برای آقا حسین داداش نرگس نوشتم..
گفتم که آقا حسین همونطور که شما داداش نرگس هستید داداش منم بشید...
رفتم سر مزار همه اون شهید هایی که میشناسمشون و بهشون ارادت دارم
بالا سر همشون متن نوشتم
✩ࢪوالِ مُقـَدَس🏴✩
موقعی که منو یسنا دیگه از جشن اومدیم بیرون و داشتیم به سمت میدان میرفتیم که تاکسی بگیریم بریم بهشت ش
نگار ایشالا برنج مرغ عروسیتو بخورمم
این عکس ها م عکسی از رفیق شهیدم شهید صدر زاده و داداش مصطفی هست
یادی از این دو شهید در سر مزار شهید شکیبایی مهر 💫