دوس دارم با چشمای پر اشکم روبروش بشینم تو چشماش نگاه کنم و بگم: 'و من چگونه بی تو نگیرد دلم' بی معرفت؟
رک بگویم از همہ رنجیدهام ..
از غریب و آشنا ترسیدهام ..
رد پای مهربانے نیست، نیست ..
من تمام کوچہ را گردیدهام ..
سالها از بس کہ خوشبین بودهام ..
هر کلاغے را کبوتر دیدهام ..
وزن احساس شما را بارها ..
با ترازوے خودم سنجیدهام ..
بیخیال سردے آغوش ها ..
من بہ آغوش خودم چسبیدهام ..
من شما را بارها و بارها ..
لا بہ لاے هر دعا بخشیدهام ..
من تمام گریههایم را شبے ..
لابہ لاے واژه ها خندیدهام ..!