امیدوارم امسال..
همون سالی برات باشه که
تو مرور خاطراتت بگی:
همچی از ۱۴۰۳ شروع شد..
ولی زندگی برای آدمهایی که بیش از حد فکر میکنن و قلب حساسی دارن، اصلا آسون نیست!
میدونی من کیم؟
همون کسی که همه یه روزی تنهاش گذاشتن ، همونی که گوشه ی تلخ خاطرات همه میمونه و باعث درده .
همونی که هیچوقت دوست داشته نشد
همونی که همیشه همه یکی دیگه رو بهش ترجیح دادن ، همونی که همه ولش کردن و یه گوشه خاک خورد ،این منم .
حجم زیادی از بغض منو ساخته
بغضایی که نه از گلو پایین میرن
نه میشکنن و راحتت میکنن ،
دستایی که سردن و محتاجانه روی چشم هارو میگیرن تا آدم ها باعث اذیت نشن ، اما ادم ها با خاطرات و دردسر هاشون همیشه تو ذهن آدما طنین اندازن ..
وسط همه ی دردسرای روزمره دلم میخواست خودم رو رها کنم ، دور از همه ی این ادم ها و قصه هاشون ، دور از دروغ ها و بی توجهی هاشون ، دور از دستایی که سعی دارن برای تظاهر جسم بی جونم رو در آغوش بگیرن ،
بیشتر از تمام اینها دلم میخواست فریاد بزنم ، خوب؟ نیستم نیستم نیستم ،
نبودم .. خوب نبودم
حداقل این را میدانستم که خوب نیستم و تمام مدت تظاهر به خوب بودن کرده بودم .
چرایش را نمیدانم ، فقط نیاز به مدتی گم شدن داشتم ، گم شدنی که پیدا شدنی نباشد ، دور از تمام این هیاهو و آشفتگی ها .
اگر در خیال هایم هم قدم بزنم ادم ها به احساساتم بی توجهی میکردند؟ نمیدانم ، شاید .
اما این میان فقط دلم رفتن میخواهد ..
از همان ها که برکه میگفت:
آدم باید از جایی که آرامش ندارد برود ،
من هم دلم رفتن میخواست ؛ با بازگشت یا بدون بازگشتش مهم نبود فقط دلم میخواست لحظاتی خودم را دور کنم
حتی از خودم که بیشتر از این آدم ها به خودم اسیب میرساندم :)