ولی هيچوقت زیاد وابسته نشو، آدما هر روز با احساسات متفاوتی از خواب بیدار میشن...
راستشو بخوای نه،خوب نیستم.
زندگی اونجور که باید پیش نمیره
راهِ خودشو گرفته و داره میره
پشت سرشو هم نگاه نمیکنه که ببینه من خیلی وقته تو مسیر خوردم زمین،
بازوهام خونی شده،تو پام خرده شیشه رفته،
زانوهامم پاره شده و زخمیه.
سرشو انداخته پایین و مسیر خودشو ادامه میده
منم که همینجا موندم و دیگه جونی تو تنم نیست
برای بلند شدن...
هنوز جایِ زخمای قبلیم خوب نشده بودن که دوباره خوردم زمین ولی اینبار دیگه بلند شدن، سخت تر از قبله.
دیگه تنهایی نمیتونم...
بزرگ شدن اینجوریه که داری زیر فشار زندگی
له میشی ولی باید ادامه بدی.
شبها فکر و خیال تا دیر وقت نمیذاره بخوابی،
ولی با این حال مجبوری صبحِ زود بیدار شی.
مغزت درگیرِ کلی مسئله و مشکله،
ولی مجبوری درس بخونی.
به اندازهی وسعتِ یک دریا اشک داری،
ولی مجبوری تو حموم زیر دوش آب سرد حلش کنی.
حوصله سر و کله زدن با آدمها رو نداری،
ولی مجبوری بری تو اجتماع.
کلی استرس و اضطراب داری و نگران خودت و آیندهای،
ولی با این حال مجبوری مسیرو ادامه بدی.
چون زندگی قرار نیست وایسه تا تو رو به راه شی.