🔷نتیجه مسابقه کلمهیابی حدیث🔷
بمناسبت میلاد
حضرت زینب سلام الله علیها
تعداد شرکت کننده: ۶۴۰ نفر
تعداد جواب صحیح: ۳۵۴ نفر
◽️نکته قابل توجه:
تصحیح و قرعه کشی مسابقه توسط کامپیوتر و نرمافزار انجام شده و فرد و شخص دخالتی نداشته است.
برندگان👇
اسامی و کدملی:
۱. سیدعلی گوهری اردکانی ۷۷۶۷***۴۴۴
۲. مرضیه بنیحسین ۴۵۹۰***۱۳۷
۳. سعید دروگر ۳۶۹۲***۰۹۴
۴. نازنین حاجی حکیمی ۱۳۹۴***۴۴۴
۵. مریم عامری ۰۵۵۶***۱۳۷
۶. لیلی فتاحی اردکانی ۸۲۶۷***۴۴۴
۷. لیلا زارع دربرزی ۱۰۲۸***۰۳۲
۸. حیدر شیرخاوری ۰۶۰۲***۹۲۲
۹. محمدحسام رشیدی ۷۵۱۵***۴۴۸
۱۰. سیدابوالفضل پورمصطفوی ۱۹۹۷***۴۴۴
ضمن عرض تبریک به برندگان محترم جهت هماهنگی دریافت هدیه خود، به ادمین کانال مراجعه بفرمائید.
مسابقه بعدی انشاءالله ایام میلاد حضرت #زهراسلاماللهعلیها با جوایز #بیشتر
#منتظر_باشید
#در_کانال_بمانید
@sadeghieh_ardakan
دوستان سوال کردند چطوره که تعداد جوابهای غلط زیاد شده؟؟
پاسخ اینکه اکثر جوابها درسته ولی متاسفانه علی رغم توضیحاتی که برای ارسال پاسخ داده شده باز دوستان توجه نکردن و طبق فرمول گفته شده به سامانه پیامک نکردن و چون نرم افزار تصحیح میکنه بعنوان جواب غلط حساب شده و در قرعه کشی شرکت داده نشده.
هر کس اینطور فرستاده درسته👇
هر کس یک شبانه روز از بیمارى مراقبت کند خداوند او را همراه با ابراهیم خلیل برمیانگیزد و بسان برقی درخشان از صراط میگذرد*نام و نام خانوادگی*کد ملی
هر حرف، کلمه یا علامت اضافهای گذاشته باشید بعنوان جواب غلط حساب میشه.
مثلا کلمه (بسان) که داخل جدول برای راهنمایی مشخص کرده بودیم باز دوستان اینجور نوشتن (به سان)
@sadeghieh_ardakan
🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#قسمت_28
دو روز نتوانستم به دانشگاه بروم، حال ریحانه خیلی بد بود و تبش قطع نمی شد، سرمای بدی خورده بود.
از صبح تاشب کنارش بودم.
زهرا خانم هم که بود بازم از پسش بر نمی آمدیم.
مدام بهانه می گرفت و فقط با بغل کردن آرام میشد.
ماشالا تپل هم بود، نمی توانستم زیاد در بغلم نگهش دارم.
ولی او مدام به من می چسبید.
نوبتی بغلش می کردیم.
گاهی هم پدرش می آمدو بغلش می کردوننو وار تکانش می داد. آنقدرباعشق بغلش می کردونوازشش می کردکه به ریحانه بابت داشتن همچین پدری حسادت می کردم. آقامعلم پراُبهت من آنقدرهیکل ورزیده وشانه های پهنی داشت که ریحانه دربغلش مثل یک عروسک کوچک بود. کاش پدرمن هم زنده بودومن هم مثل ریحانه به آغوشش پناه می بردم.
روز دوم نزدیک غروب بود که بالاخره تب ریحانه قطع شدو حالش هم بهتر شد.
آقای معصومی رو کرد به من وگفت :
–شما خیلی خسته شدید یه کم استراحت کنید من مواظبش هستم.
–نه دیگه اگه اجازه بدید من برم خونه؟
ــ واقعا بابت این دو روز ممنونم.
ــ خواهش می کنم، فقط داروهایی که دکتر دادند رو بایدسر ساعت بدید، فراموش نکنید.
ــ بله می دونم، حواسم هست
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامه👇
@sadeghieh_ardakan
🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#قسمت_29
سفره را از دست مامان گرفتم وروی زمین پهنش کردم.
میز ناهار خوری داریم ولی مامان همیشه توصیه می کند روی زمین غذابخوریم، دلایل زیادی هم دارد، مثلامعتقداست زودتربه انسان احساس سیری دست می دهدیاهضم غذابهترصورت می گیرد.
اسراهم کمک کردبشقاب هارا آوردوسفره را چیدیم.
مامان قیمه درست کرده بود.
قیمه ی زرد خوش رنگ، آخر مامان هیچ وقت رب گوجه به خاطرضررهایش استفاده نمی کند.
به جایش رب آلو و رب های دیگر داخل غذاهایش می ریزد.
تغذیه برای مامان خیلی اهمیت دارد.
چون تغذیه روی رفتار افراد هم تاثیر می گذارد.
اسرا شروع به خوردن کرد و گفت:
–وای مامان، خداروشکر که غذای مفصل گذاشتی چون فردا باید روزه بگیرم.
مامان در حال رفتن به آشپزخونه گفت:
–اتفاقا می خواستم حاضری آماده کنم ولی یادم افتاد راحیل دیشب از خستگی درست غذا نخورده واسه همین قیمه گذاشتم.
با آرنج زدم به پهلوی اسرا وچشمکی زدم و گفتم:
–چرا می خوای روزه بگیری؟
سرش راپایین انداخت و گفت:
–همین جوری.
خواستم دوباره سوال پیچش کنم که مامان فلفل ساب به دست امدونشت و گفت:
– دستاتونو باز کنید. مثل همیشه کف دستهایمان کمی نمک ریخت تا بخوریم.
اسرادستش رابازکردو همانطور که نمکش رازبان می زدپرسید:
–راستی مامان از این فلفل سابها می تونی واسه دوست منم بگیری؟ اون دفعه که بهش ازاین نمکها دادم میگه دونه هاش درشته، واسه ریختن روی غذا به مشکل خوردن.
همانطورکه برای مامان غذامی کشیدم گفتم:
–وا! خب خودشون برن بخرن، مردم چه توقعاتی دارن.
–توقع چیه؟ منظورم رونمی گرفت هرچی بهش می گفتم از این نمکدونها که سرش می چرخه، گفتم به مامان بگم براشون بخره.
بشقابم روگرفتم جلوی دیس وگفتم:
–حالااگه یه مدل جدیدلباس بودا، همچین زودمنظورت رومی فهمید...
مامان خندیدوروبه اسراگفت:
–عیبی نداره، می گیرم براش.
اسراتشکرکردوهمانطورکه دولپی غذامی خوردگفت:
–راحیل خداخیرت بده که دیشب خوب غذانخوردی، این قیمه روازتو داریم.
لبخندی زدم وزیرگوشش گفتم:
–حالا یه روزمی خوای روزه بگیری ها، چه خبرته.. بعدباخودم فکرکردم که من هنوز دلم راتنبیهش نکردم.
فردا من هم باید روزه می گرفتم.
اسرالقمه ی در دهانش را قورت دادو گفت:
–مامان جان خیلی خوشمزه بود، دستتون دردنکنه.
مامان لبخندی زدو گفت:
–نوش جان دخترم.
بعدنگاهی به من انداخت وچشمکی زدوپرسید:
–چیه تو فکری؟
–یه کم نگران ریحانه ام.می ترسم دوباره تب کنه.
ــ اینکه نگرانی نداره غذات که تموم شد یه زنگ بزن خبر بگیر.
مامان دیگه چیزی نپرسیدولی نگاهش گوشزد می کردکه نگرانی تو فقط همین نیست. مامان معمولا اهل سوال پیچ کردن نبود. همیشه از این که سوال پیچ نمی کردخوشحال میشدم..
بعد از جمع کردن سفره گوشی را برداشتم و شماره ی خانه ی آقای معصومی را گرفتم.
الو، بفرمایید.
ــ سلام، خوبید؟
ــسلام راحیل خانم،ممنون شما خوب هستید؟
از این که اسم کوچکم را به زبان آورده بود خجالت کشیدم.
ــ ممنون،نگران ریحانه جون بودم گفتم حالش رو بپرسم، تب که نکرده؟
ــ نه خداروشکر،حالش خوبه نگران نباشید.
بعدم با یه لحن قشنگ ادامه داد:
–چقدر خوشحال شدم زنگ زدید،ممنون که تو فکر ما بودید، بزرگواری کردید.
ــ خواهش می کنم،کاری نکردم.
ــ راستی یه ساعت دیگه وقت داروهاشه، توی یخچال نبود، کجا گذاشتید؟
ــ توی کابینت کنار یخچال گذاشتم.
آخه تو یخچال سرد میشه خوردنش برای بچه سخته.
ــ چه فکر خوبی.بعد از سکوت کوتاهی آروم گفت:
–ممنون برای محبتهایی که درحق ریحانه می کنید.
نمی دانستم چه باید جواب بدهم، فقط آرام خواهش می کنمی گفتم وخداحافظی کردم.
بعدازقطع کردن تلفن با خودم گفتم، کاش می گفتم فردا نمی توانم بیایم، آخه با زبان روزه سروکله زدن با ریحانه سخت است.
ولی باز به خودم نهیب زدم،
حالا برای یک روز روزه، یک روز سختی کشیدن، یک روز تنبیهی که خودت باعثش شدی در این حد ناز کردن، لوس بازی نیست...
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامه👇
@sadeghieh_ardakan
🍀﷽🍀
#عبور_از_سیم_خاردار_نفس
#قسمت_30
از خونه که بیرون امدم گوشی ام زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
–بله بفرمایید.
ــ سلام خانم رحمانی، آرشم.
ــ انگار با شنیدن صدایش تمام خستگیم از تنم رفت. «محکم باش، دختره ی احساساتی»
با تردید جواب سلامش رو دادم و گفتم:
–شماره من رو از کجا آوردید؟
ــ از سارا گرفتم
ــچرا این کاررو کردید؟
ــخب نگران شدم، دو روز نیومدید دانشگاه.
اما من که امروز با او کلاس نداشتم از کجا می دانست.
ــ مشکلی پیش امد نشد که بیام.
ــ چه مشکلی؟
ــ کمی سکوت کردم و گفتم:
–ببخشیدمن باید برم، خداحافظ.
زود گوشی را قطع کردم.
نمی دانم چرا بااوحرف زدن درگیر عذاب وجدانم می کرد.
وارد خانه که شدم سلام بلندی کردم.مامان سرش را از آشپزخونه بیرون آوردو گفت:
–سلام، صبح رفتنی خیلی دمق بودی، خدارو شکر که الان خوشحالی.
رفتم سالن و کیف و چادرم راروی مبل انداختم و نشستم و از همانجا گفتم:
–آخه ریحانه تبش قطع شده مامان، حالش بهتره.
سر چرخاندم ونگاه گذرایی به سالن انداختم. همه جا ریخت و پاش بود،
مامان بیشتر سالن رو فرش فرش می انداخت. همیشه میگویدفرش خانه را گرم و زنده نگه می دارد، ولی حالا خبری ازهیچ کدامشان نبود.
به اتاق ها هم سرکی کشیدم انتهای سالن یک راه روئه کوچک بود که هر طرفش یک اتاق بود و انتهایش هم سرویس و حمام قرار داشت.
✍#بهقلملیلافتحیپور
#ادامهدارد...
@sadeghieh_ardakan