صدای خاموش قلبم در سکوت میتپد؛ سایهای از پشت لبخندِ سردِ روزگار به من میخندد و این غم به من شعر میآموزد. آشنایش کردهام و بر شانههایم مینشیند. وقتی مینویسم، واژهها از دل تاریک بیرون میزنند و خاموشیِ دنیا را آرام میسوزانند.
هدایت شده از разлюбить
درود ، این پیام + یک پست از چنل رو فوروارد کنید و نیکنیمتون به همراه رنگ مورد علاقتون رو ذکر کنید تا با توجه به اونها یک داستان تخیلی از یک دنیای موازی برای شما بنویسم و استایل شما و موقعیت دنیای موازی رو برای شما شرح بدم .
Limit : 367 | Tags
و شاید غم خوده سایه ی ما باشد، گویی سنگینی بر شانه ها بر جای میگذارد، مانند اینکه روحمان به کار کردن در معدن علاقه دارد، اگر غم میتوانست جسمی داشته باشد من باز هم به او علاقمند بودم و از او به خوبی محافظت میکردم زیرا او تمام روز ها و لحظه ها را با من زندگی کرده است و مرا ترک نکرده است، بالاخره روزی میرسد که برای حفاظت از سلامت روان خود، خود را به قتل برسانم اما آن روز، روز مرگ من است و در لحظه ای که روحم، جسمم را ترک میکند، با دیدن اینکه مرگ خود را میبینم خوشحال میشوم و غم هم مرا ترك میکند. " قبل از مرگ خود غم را خواهم کشت "
اما شاید جدایی غم از ما مانند جدایی از یار سخت و غم انگیز باشد که بعد مدت ها دردش باقی میماند، اما یادش نه.
شاید در جریان جدایی من از جسم ناچیز، احساس جالبی باشد گویی سلول ها بیانگر احساسات و درد و عواطف هستند در نتیجه غم زمانی کشته خواهد شد که در سلول ها جریان نداشته باشد.