::
🌼 کسانی که در آخرالزّمان زندگی میکنند چرا، رزق و #روزیشان_تنگ است؟
✍🏼مردی به خدمت امام صادق(علیهالسّلام) آمد و عرضه داشت:
من مرتکب گناهی شدهام.
🟩 امامصادقعلیهالسّلام فرمود :
خدا میبخشد.
آن شخص عرضه داشت:
گناهی که مرتکب شدهام، خیلی بزرگ است.
امام فرمود:
◽️اگـر
به اندازهی کوه باشد خدا میبخشد.
آن شخص عرضه داشت:
گناهی که مرتکب شدهام، خیلی بزرگتر است.
امام فرمود :
مگر چه گناهی مرتکب شدهای؟!
و آن شخص به شرح ماجرا پرداخت.
پس از اتمام سخن،
🟩 امام رو به آن مرد کرد و فرمود:
♥️ خـدا میبخشد،
من ترسیدم که نماز صبح را قضا کرده باشی.
༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅
از
🟩 امامصادقعلیهالسّلام پرسیدند:
❓ چرا کسانی که در آخر الزّمان زندگی میکنند رزق و روزیشان تنگ است؟
💭 فرمودند :
به این دلیل که غالباً
#نمازهایشان_قضا است.
📚 رزق و روزی از دیدگاه قرآن و حدیث
༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅༅
::
#کرامات_شهدا
#توسل_به_شهدا
#پیام_شما
بِسمِرَبِالشُهدآ♥️
🌼 تاحالا شده شهدا دست شما رو هم بگیرند؟
🌼 تا حالا شده گره از کارتون باز کنند؟
🌹کرامات و عنایتهایی که از شهدا دیدید و گرفتید به آیدی خادم کانال ارسال بفرمایید تا به مرور در کانال قرار بگیرد👇🏼
ارتباط با ادمین
🆔 @abde_khoda110
⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑⭑
::
#پیام_ارسالی
💢 سلام نوشته بودید که یک رفیق شهید برای خودتون انتخاب کنید وبا اون در ارتباط باشید .
من به شهدا علاقه دارم وهمیشه به یاد این عزیزان هستم گاهی به اسم وگاهی به صورت دسته جمعی با اسم بردن از شهدا ی هراستان مثلا شهدای استان لرستان و...به نیت آنها صلوات میفرستم .
💢من شهید عباس دانشگر را به عنوان پسر شهیدم انتخاب کردم وبا این شهید عزیز مادرانه درد دل میکنم و به یادش هستم واز این عزیز هم خواسته هایی داشتم که برآورده به خیر شده .
دوست داشتم که به مادر بزرگوار این شهید بگم که عزیزم با دیدن عکس پسرتون اشک میریزم و واقعا مثل فرزند خودم دوستش دارم .
من سه تا دختر دارم وبه شهید عباس میگم پسر عزیزم حواست به خواهرات باشه .
من هم دوست داشتم فرزند پسر داشته باشم وعباس عزیز را مثل پسر معنوی خودم دوست دارم.
💖
::
#کرامات شهدا
#پیام شما
🌷سلام
خدا قوت میگم بهتون
این پیام ارسالی دوستان رو راجع خدمت به مادران شهدا رو خوندم با جان ودل حس کردم
چون برای منم پیش اومد در زمانی که بشدت نیاز مالی داشتم
عزیزی زنگ زد که میتونی هفته ای ۲ روز پنج شنبه ها وجمعه ها به یک مادر سالمند کمک کنی قبول کردم چون نیاز داشتم به پولش😞
وقتی برای اولین روز وارد خونه شدم با مادر شهیدی روبرو شدم که نور از چهره اش می بارید بشدت زیبا ونورانی😘
عکس بزرگی از پسر شهیدش رو هم بالای تخت مادر شهید نصب کرده بودن که وقتی نگاهش کردم انگار داشت باهام حرف میزد😍
فهمیدم پیدا شدن این کار عنایت شهداست
تصمیم گرفتم دیگه به پولش فکر نکنم
هر کاری برای اون مادر شهید انجام میدادم ثوابش رو هدیه میکردم به پسر شهیدش
هر روزی که در اون خونه نماز میخوندم ۲ رکعت نماز هم به نیابت از اون شهید هدیه میکردم به امام زمان عج🍃
وبا تسببح مادرش ۱۰۰صلوات به نیابت از پسر شهیدش هدیه میکردم به امام زمان عج
دیگه از اون موقع به بعد عنایت اون شهید رو لحظه به لحظه در زندگیم حس میکردم
خدا فقط میدونه که جوری ساعت ها رو برام تنظیم میکرد که بتونم سر وقت خدمت مادرش برسم❤️
شده بودم مهمان سفره مادرش وبرکت رو به زندگیم آورد با اینکه مبلغ کمی دریافت میکردم چون هفته ای دو روز بود ولی سرشار از برکت🌷
مرتب خدارو شکر میکردم🤲🏼
واز خدا میحاستم شفاعت شهدارو نصیبم کنند🤲🏼
اینارو نوشتم تا بگم شهدا خیلی زنده اند
زنده تر از اونی که ما فکر میکنیم
ودر اون عالم همگی دست به کارند تا گره ای از کار اونایی باز کنند که به یادشون هستند🌺
واقعاً مدیون هیچ کس نمیمونند ❤️
شرمنده شون هستم
ببخشید طولانی شد🍃
.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید بزرگواری که نام خانم همسایه را درون دفترش ثبت کرد
شادی روح همه شهدا صلوات🌷
این کلیپ☝️🏼 یکی از نمونه کرامات شهداست
که وقتی یک کار ساده هم از دید اون ها پنهان نیست
وبی جواب نمی مونه
🌷
6.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷 گره افتاده در زندگی تون
خالصانه برید در خونهی شهدا
شهیدی از جهرم که شهید ابراهیم همت حل گره کار را به دست ایشان سپرد
شهید
#رجبعلی_ناطقی
🌷🕊🌷🕊🌷
«#اَلَّلهُمعجِّللِوَلیِڪَالفرَج»
نام: رضا
نام خانوادگی: امامی
تاریخ تولد: ۱۳۷۵/۱/۷
محل تولد: تهران
سن: ۲۱
تاریخ شهادت: ۱۳۹۶/۱۱/۳۰
محل شهادت: تهران
نحوۀ شهادت: فتنه دراویش
رضا22 سال داشت. از کودکی تا بزرگسالی کوچکترین اذیتی از او به یاد ندارم. مایه آرامشم بود. پسرم سه سال قبل از سن تکلیف نماز و روزهاش را شروع کرد و هر وقت فرصت فراغتی داشت به امامزاده میرفت و خادمی میکرد. موقع سربازی وقتی مرخصی میآمد، به جای اینکه مثل دیگر جوانها تفریح کند، به هیئت و امامزاده میرفت و خادمی اهل بیت(ع) را میکرد.
من به خاطر مشکلات مالی مجبور بودم خارج از خانه کار کنم، به همین دلیل در امامزاده محلهمان مشغول کار شدم. خادمی میکردم و حقوق میگرفتم. بعضی وقتها ناخنهایم از کار درد میگرفت و سرانگشتانم به خاطر کار زخم میشد. من رضا را اینطور و با رزق حلال بزرگ کردم.
دوره آموزشی رضا در اصفهان بود. در همان دوره آموزشی از خطرات این شغل برای رضا گفته بودند. آنجا بود که رضا وصیتنامهاش را نوشت اما در این مورد حرفی نزده بود تا این اواخر. چند ماه پیش با هم نشسته بودیم که یکهو رضا در مورد وصیتش صحبت کرد. ناراحت شدم و گفتم از این حرفها نزن دلم میترکد. با صورت مهربانش نگاهی کرد و گفت شغل پرخطری داریم و باید هر لحظه آماده رفتن باشیم. شما هم باید محکم باشید و برایم دعا کنید.
بعد از شهادتش وقتی دوستانش به خانهمان آمده بودند تعریف میکردند رضا خیلی از شهادت حرف میزد و گاهی به شوخی به صورتش دستی میکشید و میگفت انصافاً این صورت برای شهادت آماده است. همین هم شد. رضا سر و صورت زیبایش زیر چرخهای اتوبوس له شد و فدای امنیت کشور شد.
.