eitaa logo
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
2.9هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
2هزار ویدیو
205 فایل
شهیدان راه درست روانتخاب کردند خدا هم برایِ رسیدن به مقصداونا رو انتخاب کرد:))✨ . "اومدیم تا درکناره هم مبارزه به سبک شهدا رو یادبگیریم:(( . در صف لشکر علی منتظر اشاره ایم منتظر فدا شدن در حرم سه ساله ایم((❤️‍🩹 پشت خاکریز: @Sarbazharm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
_
همیشه‌‌میگفت: قانون‌‌هفت‌‌ساعتو‌‌یادتون‌‌نره! تاگناهی‌مرتکب‌‌شدید‌‌تاهفت‌ساعت‌ فرصت‌‌توبه‌دارید !🌱 -شهیددانشگر
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
‌حضرت‌آقاتوۍخونہ‌یڪۍاز شھدابودن‌ڪہ‌یڪۍمیگہ: هدف‌همہ‌ٔ‌‌بچہ‌هاشھادت‌است! حضرت‌آقاهم‌فرمود: هدفتان‌شھادت‌نباشد؛هدفتان انجام‌تڪالیف‌فورۍوفوتۍباشد گاهۍاوقات‌هست‌ڪہ‌اینجورتڪلیفۍ منجربہ‌شھادت‌میشود؛گاهۍهم‌ بہ‌شھادت‌منتھۍنمیشود. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
_
سخت‌است‌ڪه‌دلتنگ‌شوی‌چاره‌نباشـد ای‌ڪاش‌بہ‌این‌حال‌ڪسۍزنده‌نباشـد!':) "@Sarbazeharamm _کَِاَِنَِالَِ ̨ڪــمۭــٻۧــڸ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚 💚 #𝙿𝙰𝚁𝚃_138 🧡 🎻 مقدم: بهتره بری درساتو بخونی جای این حرفا، اگه نمی‌خوای درس بخونی و اومدی دانشگاه برای همچین کاری، بدون دختر بد کسی رو انتخاب کردی، حالا هم برو خونه‌تون! خواست پشت فرمون بشینه که گفتم: _میشه بگین اشکال کار من کجاست؟ لحظه‌ای نگاهم کرد و گفت: -همه جاش اشکاله، اینکه توی دانشگاه از دختر من خواستگاری کردی، اصلا برای چی باهاش حرف زدی... حرفش رو قطع کردم و گفتم: _اصلا چرا داری تو دانشگاه دختر من درس می‌خونی، اصلا چرا داری نفس میکشی، درسته؟ مقدم: چند سالته پسر جون؟ متعجب نگاهش کردم و گفتم: _۲۱سالمه مقدم: به نظرت هنوز برای ازدواجت زود نیست؟ _به نظرم دیر هم هست. مقدم: ولی دختر من فقط نوزده سالشه، هنوز برای من همون دختریه که داره عروسک بازی می‌کنه و اصلا به این حرفایی که تو میزنی فکر نمی‌کنه. _از کجا میدونین که فکر نمی‌کنه؟ مقدم: چون من پدرشم. _ازش پرسیدین؟ با تعجب نگاهم کرد و بعد از کمی مکث گفت: -از چی داری حرف می‌زنی؟ _از کجا میدونین که به من علاقه ندارند؟ از ماشینش پیاده شد و به سمتم قدم برداشت. از ترس قدمی به عقب برداشتم که انگشت تهدیدش رو بالا آورد و گفت: -داری خیلی حرف میزنی، حواست باشه داری چی میگی و جلوی کی میگی. _چرا نمی‌ذارید خود دخترتون تصمیم بگیره؟ مقدم: مثل اینکه اون سیلی‌ای که بهت زدم ادبِت نکرده! مکثی کرد و ادامه داد: -حالا هم برو، اگه یه بار دیگه دور و بر دختر من پیدات بشه میدمت به همین تیر برق ببندنت! سوار ماشینش شد و به سمت انتهای خیابون راه افتاد. از ماشین پیاده شدم و رو به ریحانه گفتم: _ریحانه؟ به سمتم نگاه کرد. از جمع دوستانش جدا شد و به سمتم آمد. ریحانه: اینجا چیکار می‌کنی؟ _تا خونه می‌رسونمت. ریحانه سوار شد که پشت فرمون نشستم. ریحانه: رفتی سراغ معشوقه‌ات؟ نگاهی بهش کردم و گفتم: _آره، به زور آدرس پدرشو ازش گرفتم. ریحانه: خب؟ _پدرش یه سیلی بهم زد و گفت دیگه دور و بر دختر من پیدات نشه. ریحانه متعجب نگاهم کرد و گفت: -بهت سیلی زد؟ ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه راه افتادم. ریحانه: با تو ام، میگم بهت سیلی زد؟ _ولش کن، حق داشت. ریحانه: اون بهت سیلی زد تو هم وایستادی نگاهش کردی؟ نفسم رو فوت کردم و گفتم: _گیج شدم ریحانه، همه‌اش یه حسی بهم میگه دارم اشتباه می‌کنم. ریحانه: چه اشتباهی؟ اگه خواستگاری اشتباهه همه اشتباه کردند. _پس چرا اینهمه سنگ میندازند جلوی پام؟ ادامـه‌دارد . . . بھ‌قلـم⁦✍🏻⁩"محمد‌محمدۍ🧡" 💚 🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚 💚 #𝙿𝙰𝚁𝚃_139 🧡 🎻 جلوی خونه ماشین ماشین رو نگه داشتم و رو به ریحانه گفتم: _ممنون که کمکم می‌کنی! لبخندی زد و گفت: -لازم نیست تشکر کنی، حالا هم پیاده شو که مامان یه شام خوشمزه درست کرده! _من نمیام، تو برو داخل بگو من درس داشتم نتونستم بیام. ریحانه: یعنی دروغ بگم؟ نگاهش کردم و گفتم: _پس هیچی نگو، زنگ زدند خودم بهشون میگم. ریحانه: می‌خوای کجا بری؟ _می‌خوام با خودم خلوت کنم، حالم اصلا خوب نیست. ریحانه از ماشین پیاده شد و بعد از خداحافظی وارد خونه شد. ‹مائده⁦👇🏻⁩› بابا ماشین رو روبروی یه آپارتمان متوقف کرد و گفت: -رسیدیم! از ماشین پیاده شدم و پشت سر بابا ایستادم. با باز شدن در پشت سر بابا وارد محوطه آپارتمان شدم. سوار آسانسور شدیم و طبقه سوم از آسانسور پیاده شدیم. با فشردن زنگ واحد دایی حامد در رو باز کرد. دایی: خوش اومدین. بعد از بابا روی فرش خونه دایی پا گذاشتم و به خانمی که داشت به سمتم می‌اومد نگاه کردم. محکم منو بغل کرد و گفت: -کجا بودی تو؟ با تعجب به بابا نگاه کردم که گفت: -نازنین خانم، زنِ دایی حامدته! از بغلش جدا شدم که به صورتم خیره شد و گفت: -چقدر شبیه هدیه‌ای! لبخندی زدم و کنار بابا روی مبل نشستم. به دختری که سینی چای رو روبروم گرفت نگاهی کردم و گفتم: _خیلی ممنون! دختر: نوش جان. استکان چای رو روی میز گذاشتم که نازنین خانم گفت: -دخترم نیلوفر! بابا: حسین کجاست؟ نازنین خانم: خونه دوستاشه، اونم می‌بینید. بهم نگاهی کرد و ادامه داد: -خیلی بزرگ شدی، انگار همین دیروز بود که پیشمون بودی. دایی: خب چه خبر دایی؟ لبخندی زدم و گفتم: _خبر خاصی که نیست، سلامتی. دایی لبخندی زد و گفت: -به قیافت نمی‌خوره که خواستگار داشته باشی، خواستگار داری یا نه؟ لبخندی از سر خجالت زدم و به بابا نگاه کردم. بابا: یه نفری هست، که هنوز تکلیفش معلوم نیست. دایی: یعنی چی هنوز تکلیفش معلوم نیست. بابا: یعنی هنوز نمیشه بهش گفت خواستگار، بگذریم، مهدیار کجاست؟ ادامـه‌دارد . . . بھ‌قلـم⁦✍🏻⁩"محمد‌محمدۍ🧡" 💚 🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚 💚 #𝙿𝙰𝚁𝚃_140 🧡 🎻 دایی: از محل کارش رفته مأموریت، فردا پس‌فردا برمی‌گرده! بعد از خداحافظی با زن‌دایی نازنین به سمت ماشین بابا قدم برداشتم و سوارش شدم. لحظه‌ای بعد بابا پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد. به سمت خوابگاه راه افتادیم. بابا: تو هنوز با این پسره در ارتباطی؟ با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: _کدوم پسره؟ بابا: خودتو به گیجی نزن، من میتونم در مورد کدوم پسر صحبت کنم؟ _رضایی؟ بابا سرش رو به نشانه تأیید تکون داد که گفتم: _نه، باهم در ارتباط نیستیم. بابا: دروغ گفتن رو از کی یاد گرفتی؟ بهش نگفته بودی دهنش قرص باشه همه چیزو بهم گفت! _چی رو؟ بابا: اینکه همون صبحی که از رشت اومدیم دیدیش، بعد آدرس من رو بهش دادی. توی دلم فحشی نثار رضایی کردم و گفتم: _مجبور شدم بابا، دایی حامد اونجا بود نمی‌تونستم جلوی دایی باهاش جأر و بحث کنم. بابا: ولی می‌تونستی بهش توجهی نکنی و راهت رو بگیری بری داخل خوابگاه، ولی وایستادی، باهاش حرف زدی و آدرس من رو بهش دادی. سرم رو پایین انداختم و گفتم: _آره، نباید اصلا باهاش حرف می‌زدم. بابا: ولی اشکال نداره، جاش یه سیلی خوابوندم توی گوشش تا بفهمه دیگه نباید باهات حرف بزنه؟ متعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: _بابا؟ راست که نمیگی؟ بابا: راسته. _بابا؟ من با اون هم‌دانشگاهیم، مدام باهم چشم تو چشم میشیم. بابا: بالاخره باید حساب کار دستش می‌اومد. نگاهم رو از شیشه ماشین به بیرون انداختم. نزدیک خوابگاه بودیم که بابا گفت: -یه سؤال ازت می‌پرسم راستشو بهم بگو. با رسیدن به جلوی خوابگاه بابا ماشین رو متوقف کرد. _چه سؤالی؟ بابا به چشمانم خیره شد و گفت: -دوسِش داری؟ لحظه‌ای گوشم سنگین شد، نفس کشیدن برایم سخت بود. نگاهم رو از بابا گرفتم و به روبروم انداختم. بابا دوباره سؤالش رو تکرار کرد که سرم رو پایین انداختم. بابا: الان وقت خجالت کشیدن و اینا نیست، جوابمو بده. مکثی کردم و گفتم: _شاید! بابا: شاید یعنی چی؟ مطمئنم توی این مدت خیلی به این موضوع فکر کردی، پس حالا بهم بگو دوسش داری یا نه؟ سرم رو به نشانه تایید تکون دادم که گفت: -سرتو تکون نده، می‌خوام واضح بهم بگی مائده! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _آره... مکث تقریبا طولانی‌ای کردم و گفتم: _دوسِش دارم⁦♥️⁩ ادامـه‌دارد . . . بھ‌قلـم⁦✍🏻⁩"محمد‌محمدۍ🧡" 💚 🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
³ پارت تقدیم نگاهتون🌷