eitaa logo
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
2.9هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
2هزار ویدیو
205 فایل
شهیدان راه درست روانتخاب کردند خدا هم برایِ رسیدن به مقصداونا رو انتخاب کرد:))✨ . "اومدیم تا درکناره هم مبارزه به سبک شهدا رو یادبگیریم:(( . در صف لشکر علی منتظر اشاره ایم منتظر فدا شدن در حرم سه ساله ایم((❤️‍🩹 پشت خاکریز: @Sarbazharm
مشاهده در ایتا
دانلود
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚 💚 #𝙿𝙰𝚁𝚃_140 🧡 🎻 دایی: از محل کارش رفته مأموریت، فردا پس‌فردا برمی‌گرده! بعد از خداحافظی با زن‌دایی نازنین به سمت ماشین بابا قدم برداشتم و سوارش شدم. لحظه‌ای بعد بابا پشت فرمون نشست و ماشین رو روشن کرد. به سمت خوابگاه راه افتادیم. بابا: تو هنوز با این پسره در ارتباطی؟ با تعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: _کدوم پسره؟ بابا: خودتو به گیجی نزن، من میتونم در مورد کدوم پسر صحبت کنم؟ _رضایی؟ بابا سرش رو به نشانه تأیید تکون داد که گفتم: _نه، باهم در ارتباط نیستیم. بابا: دروغ گفتن رو از کی یاد گرفتی؟ بهش نگفته بودی دهنش قرص باشه همه چیزو بهم گفت! _چی رو؟ بابا: اینکه همون صبحی که از رشت اومدیم دیدیش، بعد آدرس من رو بهش دادی. توی دلم فحشی نثار رضایی کردم و گفتم: _مجبور شدم بابا، دایی حامد اونجا بود نمی‌تونستم جلوی دایی باهاش جأر و بحث کنم. بابا: ولی می‌تونستی بهش توجهی نکنی و راهت رو بگیری بری داخل خوابگاه، ولی وایستادی، باهاش حرف زدی و آدرس من رو بهش دادی. سرم رو پایین انداختم و گفتم: _آره، نباید اصلا باهاش حرف می‌زدم. بابا: ولی اشکال نداره، جاش یه سیلی خوابوندم توی گوشش تا بفهمه دیگه نباید باهات حرف بزنه؟ متعجب به بابا نگاه کردم و گفتم: _بابا؟ راست که نمیگی؟ بابا: راسته. _بابا؟ من با اون هم‌دانشگاهیم، مدام باهم چشم تو چشم میشیم. بابا: بالاخره باید حساب کار دستش می‌اومد. نگاهم رو از شیشه ماشین به بیرون انداختم. نزدیک خوابگاه بودیم که بابا گفت: -یه سؤال ازت می‌پرسم راستشو بهم بگو. با رسیدن به جلوی خوابگاه بابا ماشین رو متوقف کرد. _چه سؤالی؟ بابا به چشمانم خیره شد و گفت: -دوسِش داری؟ لحظه‌ای گوشم سنگین شد، نفس کشیدن برایم سخت بود. نگاهم رو از بابا گرفتم و به روبروم انداختم. بابا دوباره سؤالش رو تکرار کرد که سرم رو پایین انداختم. بابا: الان وقت خجالت کشیدن و اینا نیست، جوابمو بده. مکثی کردم و گفتم: _شاید! بابا: شاید یعنی چی؟ مطمئنم توی این مدت خیلی به این موضوع فکر کردی، پس حالا بهم بگو دوسش داری یا نه؟ سرم رو به نشانه تایید تکون دادم که گفت: -سرتو تکون نده، می‌خوام واضح بهم بگی مائده! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: _آره... مکث تقریبا طولانی‌ای کردم و گفتم: _دوسِش دارم⁦♥️⁩ ادامـه‌دارد . . . بھ‌قلـم⁦✍🏻⁩"محمد‌محمدۍ🧡" 💚 🌱💚 💚🌱💚🌱 🌱💚🌱💚🌱💚 💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
³ پارت تقدیم نگاهتون🌷
✨✨✨✨✨✨✨ ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ حسابی کلافه شده بودم. نمی‌فهمیدم که جذب چه چیز این آدم شدن. از طرف خانم‌ها چند تا خواستگار داشت، مستقیم بهش گفته بودن. اون هم وسط دانشگاه وقتی شنیدم گفتم چه معنی داره یه دختر بره به یه پسر بگه باهام ازدواج کن. اونم با چه کسی! اصلاً باورم نمی‌شد. عجیب‌تر این‌که بعضی از آن‌ها حتی مذهبی هم نبودند.. به نظرم که هیچ جذابیتی در وجودش پیدا نمی‌شد..! براش حرف و حدیث درست کرده بودند! مسئول بسیج خواهران ، تأکید کرد وقتی زنگ زد کسی حق نداره جواب تلفن رو بده برام اتفاق افتاده بود که زنگ بزنه و جواب بدم باورم نمی‌شد این صدا صدای اون باشه بر خلاف ظاهر خشک و خشنش با آرامش حرف می‌زد تن صداش موج خاصی داشت از تیپش خوشم نمیومد دانشگاه را با خط مقدم جبهه اشتباه گرفته‌ بود. شلوار شش جیب پلنگی گشاد می‌پوشید و پیراهن بلند یقه گرد سه دکمه و آستین بدون مچ، که مینداخت روی شلوار توی فصل سرما با اورکت سپاهیش تابلو بود یه کیف برزنتی کوله مانند یه وری مینداخت روی شونش ، شبیه موقع اعزام رزمنده های زمان جنگ میشد راه که می‌رفت کفشش رو روی زمین می‌کشید. ابایی هم نداشت در دانشگاه سرش را با چفیه ببندد 📝به روایت همسر شهید محمدحسین محمدخانی ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ ✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨ ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ از وقتی پام به بسیج دانشگاه باز شد بیشتر می‌دیدمش به دوستام می‌گفتم: این یارو انگار با ماشین زمان رفته وسط دهه شصت پیاده شده و همون جا مونده به خودشم گفتم..! اومد اتاق بسیج خواهران پشت به ما رو به دیوار نشست . اون دفعه رو خودخوری کردم دفعه بعد رفت کنار میز که نگاش به ما نیفته نتونستم جلوی خودمو بگیرم بلند بلند اعتراضم رو به بچه‌ها گفتم. ینی به در گفتم تا دیوار بشنوه زور می‌زد جلوی خندش رو بگیره معراج شهدای دانشگاه که انگار ارث پدرش بود هر موقع می‌رفتیم با دوستش اون‌جا می‌پلکیدند زیرزیرکی می‌خندیدم و می‌گفتم بچه‌ها باز هم دار و دسته محمد خانی بعضی از بچه‌های بسیج با کارو کردارش موافق بودند بعضی هم مخالف. بین مخالفان معروف بود به تندروی کردند اما همه ازش حساب می‌بردن .. برای همین ازش بدم میومد فکر می‌کردم از این آدم‌های خشکه مقدسِ از اون طرف بام افتاده است اما طرف‌دارزیاد داشت. خیلی‌ها می‌گفتند: مداحی می‌کنه، هیئتیه،میره تفحص شهدا، خیلی شبیه شهداست! اما توی چشم من اصلاً این‌طور نبود . با نگاه عاقل اندر سفیهی به آن‌ها می‌خندیدنم که این قدر هاهم آش دهن سوزی نیست 📝به روایت همسر شهید محمدحسین محمدخانی ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ ✨✨✨✨✨✨✨
✨✨✨✨✨✨✨ ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ کنار معراج شهدای گمنام دانشگاه، دعای عرفه برگزار می‌شد. دیدم فقط چند تا تکه موکت پهن کردن ب مسئول خواهران اعتراض کردم... دانشگاه به این بزرگی فقط این چند تا تیکه موکت!! در جواب حرفم گفت همیناهم پر نمیشه.. وقتی دیدم توجهی نمی‌کنه رفتم پیش آقای محمد خانی صداش زدم جواب نداد. چند بار داد زدم تا شنید سر به زیر اومد گفت «بفرمایید» بدون مقدمه گفتم این موکت‌ها کمه. گفت قد همینشم نمیان بهش توپیدم گفتم ما مکلف به وظیفه هستیم نه نتیجه اونم با عصبانیت جواب داد این وقت روز دانشجو از کجا میاد؟! بعد رفت دنبال کارش.. همین که دعا شروع شد روی همه موکت‌ها کیپ تا کیپ نشستند، همشون افتادن به تکاپو که حالا از کجا موکت بیاریم یه بار از کنار معراج شهدا یکی از جعبه‌های مهمات را آوردیم اتاق بسیج خواهران به جای قفسه کتابخانه .. مقرر کرده بود برای جابجایی وسایل بسیج حتماً باید نامه‌نگاری شود همه کارها با مقررات و هماهنگی او بود من که خودم رو قاطی این ضابطه‌ها نمی‌کردم هر کاری به نظرم درست بود همونو انجام می‌دادم 📝به روایت همسر شهید محمدحسین محمدخانی ⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱ ✨✨✨✨✨✨✨
³پارت تقدیم‌نگاهتون🌷
خب رفقا داستان جدیدمون کتاب قصه دلبری هس کتاب شهید محمدحسین محمدخانی به روایت همسرشون🥲 پیشنهاد میشه بخونیدش حتی کسایی هم کع قبلا خوندنش دوباره بخوننش😍👌🏻
مبارزه‌عـلمـی‌برائ‌جوانان‌ زنـده‌کـردن‌روح‌جستجووکـشف‌ واقعیت‌هاوحقیتهـــاست! - حضرت‌آقـــا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هوای‌ماه‌رمضان‌ مثل‌تنفس‌مصنوعی‌میمونه‌ واسه‌آدمی‌که‌جونی‌واسش‌نمونده دلمون‌به‌هوای‌این‌شبا‌خوشِ‌تا جون‌بگیریم:))💔 نزدیکه ماه عاشقی؛))) "@Sarbazeharamm _کَِاَِنَِالَِ ̨ڪــمۭــٻۧــڸ
- عزیزان من ! رابطه با خدا را جدّی بگیرید . شما جوانید ؛ به آن اهمیت بدهید ، با خدا حرف بزنید ، از خدا بخواهید ... مناجات ، نماز ، نمازِ با حال و با توجّه ، برای شما خیلی لازم است ! مبادا اینها را به حاشیه برانید🌱 -حضرت‌آقا
بخدا مست نکردم حرمم دیرشده🥲🚶🏻‍♀️ "@Sarbazeharamm _کَِاَِنَِالَِ ̨ڪــمۭــٻۧــڸ