eitaa logo
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
2.9هزار دنبال‌کننده
7.5هزار عکس
2هزار ویدیو
205 فایل
شهیدان راه درست روانتخاب کردند خدا هم برایِ رسیدن به مقصداونا رو انتخاب کرد:))✨ . "اومدیم تا درکناره هم مبارزه به سبک شهدا رو یادبگیریم:(( . در صف لشکر علی منتظر اشاره ایم منتظر فدا شدن در حرم سه ساله ایم((❤️‍🩹 پشت خاکریز: @Sarbazharm
مشاهده در ایتا
دانلود
💙 💍💙 💙💍💙 💍💙💍💙💍 💙💍💙💍💙💍💙 💍💙💍💙💍💙💍💙💍 بس‌ـم‌ربّ‌الزهـرا﴿ﷺ﴾ عیدیِ ما را تو بده در دمشق، کُشته شدن در ره زینب به عشق! - -- --- ----‹آغ‌ـاز‌👇🏻⁩›---- --- -- - زبان خشکم به دهانم چسبیده و آنچه میدیدم باورم نمی- شد که مقابل چشمانم مصطفی مظلومانه در خون دست و پا میزد و من برای نجاتش فقط جیغ میزدم. سعد ماشین را روشن کرد و انگار نه انگار آدم کشته بود که به سرعت گاز داد و من ضجه زدم :»چیکار کردی حیوون؟ نگه دار من میخوام پیاده شم!« و رحم از دلش فرار کرده بود که از پشت فرمان به سمتم چرخید و طوری بر دهانم سیلی زد که سرم از پشت به صندلی کوبیده شد، جراحت شانه ام از درد آتش گرفت و او دیوانه وار نعره کشید :»تو نمیفهمی این بی پدر میخواست ما رو تحویل نیروهای امنیتی بده؟!« احساس میکردم از دهانش آتش میپاشد که از درد و ترس چشمانم را در هم کشیدم و پشت پلکم همچنان مصطفی را میدیدم که با دستی پر از خون سینه اش را گرفته بود و از درد روی زمین پا میکشید. سوزش زخم شانه، مصیبت خونی که روی صندلی مانده و همسری که حتی از حضورش وحشت کرده بودم؛ همه برای کشتنم کافی بود و این تازه اول مکافاتم بود که سعد بیرحمانه برایم خط و نشان کشید :»من از هر چی بترسم، نابودش میکنم!« از آینه چشمانش را میدیدم و این چشمها دیگر بوی خون میداد و زبانش هنوز در خون میچرخید :»ترسیدم بخواد ما رو تحویل بده، نابودش کردم! پس کاری نکن ازت بترسم!« با چشم هایش به نگاهم شلاق میزد و میخواست ضرب شصتش تا ابد یادم بماند که عربده کشید :»به جون خودت اگه ازت بترسم، نابودت میکنم نازنین!« هنوز باورم نمیشد عشقم قاتل شده باشد و او به قتل خودم تهدیدم میکرد که باور کردم در این مسیر اسیرش شده و دیگر روی زندگی را نخواهم دید. سرخی گریه چشمم را خون کرده و خونی به تنم نمانده بود که صورتم هرلحظه سفیدتر میشد و او حالم را از آینه میدید که دوباره بیقرارم شد :»نازنین چرا نمیفهمی به خاطر تو این کارو کردم؟! پامون میرسید دمشق، ما رو تحویل میداد. اونوقت معلوم نبود این جلاد ها باهات چیکار میکردن!« نیروهای امنیتی سوریه هرچقدر خشن بودند، این زخم از پنجه هم پیاله های خودش به شانه ام مانده بود، یکی از همانها میخواست سرم را از تنم جدا کند و امروز سعد مقابل چشم خودم مصطفی را با چاقو زد که دیگر عاشقانه هایش باورم نمی- شد و او از اشکهایم پشیمانی ام را حس میکرد که برایم شمشیر را از رو کشید :»با این جنازهای که رو دستمون مونده دیگه هیچکدوم حق انتخاب نداریم! نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💙" 💙 💍💙 💙💍💙 💍💙💍💙💍 💙💍💙💍💙💍💙 💍💙💍💙💍💙💍💙💍
💙 💍💙 💙💍💙 💍💙💍💙💍 💙💍💙💍💙💍💙 💍💙💍💙💍💙💍💙💍 بس‌ـم‌ربّ‌الزهـرا﴿ﷺ﴾ عیدیِ ما را تو بده در دمشق، کُشته شدن در ره زینب به عشق! - -- --- ----‹آغ‌ـاز‌👇🏻⁩›---- --- -- - این راهی رو که شروع کردیم باید تا تهش بریم!« دیگر از چهره اش، از چشمانش و حتی از شنیدن صدایش میترسیدم که با صورتم به پنجره پناه بردم و باران اشک از چشمانم روی شیشه میچکید. در این ماشین هنوز عطر مردی می آمد که بی دریغ به ما محبت کرد و خونش هنوز مقابل چشمانم مانده بود که از هر دو چشمم به جای اشک خون میبارید. در این کشور غریب تنها سعد آشنایم بود و او هم دیگر قاتل جانم شده بود که دلم میخواست همینجا بمیرم. پشت شیشه اشک، چشمم به جاده بود و نمیدانستم مرا به کجا میکشد که ماشین را متوقف کرد و دوباره نیش صدایش گوشم را گزید :»پیاده شو!« از سکوتم سرش را چرخاند و دید دیگر از نازنین جنازه ای روی صندلی مانده بود که نگاهش را پرده ای از اشک گرفت و بی هیچ حرفی پیاده شد. در را برایم باز کرد و من مثل کودکی که گم شده باشد، حتی لب هایم از ترس میلرزید و گریه نفسم را برده بود که دل سنگش برایم سوخت. موهایم نامرتب از زیر شال سفیدی که دیشب سمیه به سرم پیچیده بود، بیرون زده و صورتم همه از درد و گریه در هم رفته بود که با هر دو دستش موهایم را زیر شال مرتب کرد و نه تنها دلش که از دیدن این حالم کلماتش هم میلرزید :»اگه میدونستم اینجوری میشه، هیچوقت تو رو نمی- کشوندم اینجا، اما دیگه راه برگشت نداریم!« سپس با نگاهش ادامه مسیر را نشانم داد و گفت :»داریم نزدیک دمشق میشیم، باید از اینجا به بعد رو با تاکسی بریم. میترسم این ماشین گیرمون بندازه.« دستم را گرفت تا از ماشین پیاده شوم و نگاهم هنوز دنبال خط خون مصطفی بود که قدم روی زمین گذاشتم و دلم پیش عطرش جا ماند. سعد میترسید فرار کنم که دستم را رها نمیکرد، با دست دیگرش مقابل ماشین ها را میگرفت و من تازه چشمم به تابلوی میان جاده افتاد که حسی در دلم شکست. دستم در دست سعد مانده و دلم از قفس سینه پرید که روی تابلو، مسیر زینبیه دمشق نشان داده شده و همین اسم چلچراغ گریه را دوباره در چشمم شکست. سعد از گریه هایم کلافه شده بود و نمیدانست اینبار خیال دیگری خانه خاطراتم را زیر و رو کرده که دلم تنها آغوش مادرم را تمنا میکرد. همیشه از زینبیه دمشق میگفت و نذری که در حرم حضرت زینب کرده و اجابت شده بود تا نام مرا زینب و نام برادرم را ابوالفضل بگذارد نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💙" 💙 💍💙 💙💍💙 💍💙💍💙💍 💙💍💙💍💙💍💙 💍💙💍💙💍💙💍💙💍
²پارت تقدیم نگاهتون🌷
دعای فرج به نیابت از شهید ابراهیم هادی ➺ @sarbazeharamm کانال‌کمیل | 💔🕊
بچه ها...، به خدا از شهدا جلو میزنید اگر رعایت کنید دل امام زمان(عج)نلرزه....👨🏻‍🦯 👤حاج حسین یکتا ➺ @sarbazeharamm کانال‌کمیل | 💔🕊
‹بسم‌رب‌المھدے› آغـازمحفل🧡 لطفاهمراهےڪنید.. ↪ | |•🦋•
سلام‌🙂✋🏻 امیدوارم‌حالت‌خوب‌باشه اومدیم‌با‌یک‌حرف‌دلی‌دیگه
همه‌ما‌در‌طول‌روز‌به‌خودمون‌می‌رسیم میریم‌حموم،‌مسواک‌میزنیم‌و‌غذا‌میخوریم‌و‌آب‌مینوشیم‌و‌به‌فکر‌خودمون‌هستیم
میبینی‌گاهی‌اوقات‌پیش‌میاد‌همه‌چی‌عالیه‌‌ولی‌حال‌دلت‌خوب‌نیست؟ ولی‌دلت‌گرفته؟ میدونی‌این‌به‌خاطر‌چیه؟ به‌خاطر‌اینه‌که‌جسم‌‌فقط‌برات‌اهمیت‌داره‌.‌روحت‌برات‌ مهم‌نیست.
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
میبینی‌گاهی‌اوقات‌پیش‌میاد‌همه‌چی‌عالیه‌‌ولی‌حال‌دلت‌خوب‌نیست؟ ولی‌دلت‌گرفته؟ میدونی‌این‌به‌خاطر‌چیه
برای‌اینکه‌زندگی‌سالمی‌داشته‌باشی‌و‌حال‌دلت‌خوب‌باشه‌باید‌بتونی‌هم‌‌به‌جسمت‌برسی‌و‌هم‌به‌روحت. اگر‌به‌یکی‌از‌اینها‌نرسی‌حالت‌بد‌میشه حالا‌اینجا‌یک‌سوال‌پیش‌میاد. چطوری‌به‌روحمون‌برسیم‌که‌حالمون‌خوب‌بشه؟
همونطور‌که‌جسم‌به‌غذا‌‌و‌اهمیت‌احتیاج‌داره‌روح‌ماهم‌به‌اینها‌احتیاج‌داره. غذای‌روح‌نماز‌ه‌و‌عبادت‌با‌خدا. وقتی‌که‌تو‌نماز‌نمیخونی‌‌برای‌روحت‌انگار‌که‌مثلا‌‌شام‌و‌ناهار‌نخوردی. میبینی‌وقتی‌نماز‌میخونی‌احساس‌سبکی‌وآرامش‌‌‌داری؟ این یعنی‌غذای‌روحت‌تامین‌شده‌و‌‌تود دیگه‌احساس‌ناراحتی‌نداری.