لرزه بر دستان و لکنت بر زبان و نبضِ تند ؛
وصفِ حالم ، چون ببینم یکنظر چشمِتو را ..
از عشق آن زیبا صنم رسوای عالم میشوم ،
تنها نه من حیثیت از ایل و تبارم میرود .
روزها با فکر او دیوانه ام ، شب بیشتر ،
هر دو دلتنگ همیم ، اما من اغلب بیشتر .
هر کسی با قهوه، روزی تازه را آغاز کرد
بوسهات بر پلکهایم، چشمِ من را باز کرد