.
زندگیازمرگپرسید :
+چراهمهمنودوستدارندوازتومیترسند !؟
مرگگفت :
+چونتویکدروغقشنگیولیمن ...
یکحقیقتتلخ . .!
.
درگیر دنیایی شدیم که حتی تو قصه هاشم کلاغ به خونش نمیرسه چه برسه به آدماش :)′
.
اشک بریز . .
اشک تاوانی است که چشم ها
بابت درست ندیدن باید بپردازند .
.
آمدی نعش غزل باخته را جآن بِدهی؟
جنگل سوخته را وعدهی بآران بِدهی؟
.
گفته بودی که چرا خوب به پایان نرسید
راستش زورِ منِ خسته به طوفان نرسید
ـ شهریار .
.
تو مگر دربهدری ؟ خانه نداری ایبغض ؟!
همه شب سرزده مهمان گلویم هستی .