.
من نگاه از مردم این شهر میدزدم ولی ،
آنکه را سیری ندارم از تماشایش تویی🤍 .
.
در دلـم دردیست که غـوغا می کـنـد ،
گـاهی لبم می خندد و قلبم تماشا میکند!
.
با من از قوی بودن حرف نزن ، من چیزایی رو با خنده تعریف میکنم که واسه ثانیهبهثانیهش گریه کردم .
.
در دلم فریاد بود ، در نگاهم اشك ، در گلویم بغض ، اما بلندتر از همه ، میخندیدم!
.
از نگاهِ روی تو دل سیر میگردد مگر؟
آخر آدم با تو باشد پیر میگردد مگر؟
.
دانی که پس از عمر چه مانَد باقی؟
مِهر است و محبت و باقی همه هیچ!