چرا باید بود و نبود آدمای دورت واست مهم باشه وقتی تو حال بدیات و تو سخت ترین روزهای زندگیت همیشه تنهایی؟
آهنگها رو به آدمها ترجیح میدم، خواب رو به آدمها ترجیح میدم، راه رفتن تنهایی رو به آدمها ترجیح میدم، نشستن و زل زدن به در و دیوار رو به آدمها ترجیح میدم، هر چیزی رو به این موجودات ِ بی رحم ترجیح میدم.
همه میتونن ازت بپرسن کجایی، با کیای و روزت چطور بود اما هرکسی به اینکه غذای کافی خوردی یا حال روحیت واقعا چطوره اهمیت نمیده .
غمگینترین لحظهیِ زندگیم اونجایی بود که به کسی گفتم خداحافظ که دلم میخواست تمامِ عمرم کنارش زندگی کنم.
تنهایی خوبه ، اما یه روز حالِ دلت اونقدری بد میشه که نیاز داری پناه بیاری به یکی ، یکی که بفهمه چی میگی ، یکی که درک کنه ، یکی که اونقدری واسش مهم باشی که بشینه پای تموم حرفات ، یکی که با رفتارش ، حرفاش ، کاراش بهت نشون بده که همیشه کنارت میمونه و هیچوقت تنهات نمیزاره ، یه کاری کنه که وقتی پیششی تموم دردا و غمات یادت بره یکم میگذره میبینی تو هیچکسو نداری حتی حالتو بپرسه دقیقا همون لحظه با تموم گوشت و پوستت حس میکنی که چقد تنهایی.
هیچ اتفاقی فراموش نمیشه، بالاخره یه روز، تو یه خیابون، یا وسط یه آهنگ، یا موقع خوندن یه کتاب، یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.