داستانیبراساسواقعیت:)
دختریازجنسخشم،نفرتوعشق..¿
------------------------------------------------------
🖇️💚
"شکست قلبش را می شکافت غافل از اینکه او دیگر توانی برای دوباره ایستادن نداشت..!
از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد.
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند،
دروغ میگویند،
عاشق میشوند،
میمیرند
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.