از پنجره به پیادهرویِ مملو از جمعیت نگاه کرد.
گفت: میبینی، لباسهایی هستند که راه میروند،
دروغ میگویند،
عاشق میشوند،
میمیرند
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
بهراستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
آدموقتی دستش به جایی بند نیست، سراغ آرزوها میرود. آرزوهایش که محال شد، غرق میشود در خاطراتش.
امشب از اون شباست ...
که از ذوق تا صبحش خوابم نمیبره:)))
خب امشب رو تو تخیلاتم همیشه جور دیگه تصور میکردم ولی بهتر از اون بود که فکرش رو میکردم
نه؟!
تو این چند ماه بیشتر از هر موقع تو زندگیم صبر رو یاد گرفتم
صبر و صبر و صبر و صبر
چند ماهی که تو زندگیم بیشتر از همیشه برای رسیدن به یه چیز صبر کردم
همیشه اینجوری بود که ...
اگه چیزی میخاستم
لباس ..کیف...کفش..هر چیزییی
شاید در کمتر از چند روز به هر حال برا خودم به دست میاوردمش
ولی تو این چند ماه دختری که عجول و لجباز بود تبدیل شد به صبور ترین و تحمل پذیر ترین ورژن خودش.:)
و بالاخره
آخرش قشنگ شد:)