eitaa logo
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
83 دنبال‌کننده
12 عکس
2 ویدیو
0 فایل
‹•سآیه شب•› _ {°آغاز؛¹⁴⁰⁵/³/²³°} _ {•پآیآن؛بی انتهآ•} _ {°نویسنده؛Baran°} _ {•کُپی؛№•}
مشاهده در ایتا
دانلود
[𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙨𝙝𝙖𝙗]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سیسیااا
≤ـــــــــــــ سآیه‌شَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:6 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 سرمو بلند کردم و چشام از تعجب چهارتا شد... محل ندادم بهش که دوباره اومد سد راهم شد لیورا:میشه بری اونطرف ؟؟ آرتا:نرم چی میشه مثلا ؟؟ لیورا: حراست و صدا کنم؟؟ آرتا:کارت ندارم فقط میخوام یکم با هم حرف بزنیم.. لیورا:حرف؟؟؟من با تو حرفی ندارم خیلی وقته فراموشت کردم آرتا:پشیمونم... لیورا:از چی ؟؟؟از خیانت؟؟من دوست داشتم...برام مهم بودی ولی خودت گند زدی آرتا:خب..خب بیا برگردیم لیورا:من نمی‌خوام با تو باشم.. اوکی ؟؟؟ آرتا:باشه،ولی اگه مامانت برات مهمه بهتره که هیچوقت تو لباس عروس نبینمت... لیورا:برو بابااا وقتی رفت جارو رو گذاشتم کنار و دویدم تو رختکن.. ~~~~
≤ـــــــــــــ سآیه‌شَب ـــــــــــــ≥ ℘𝒶𝓇𝓉:5 🖊:ℬ𝒶𝓇𝒶𝓃 دونه دونه اشکام بدون نوبت میومدن.. کاملا بیصدا ولی دردناک.. این گریه کسی بود که آدم مورد اعتمادش به رابطشون گند زده.. من.. من فراموشش کردم ولی خودش دوباره برگشت، موقعی که من دیگه حسی بهش نداشتم... من فقط دلم به حال خودم میسوخت.. خودم که چهارسال پای یه آدم موندم.. یعنی چیی؟؟ من تو خیابون هم حتی سعی نمیکردم به پسر دیگه ای نگاه کنم.. اما آدمی که خیانت تو خونش باشه رو نمیشه کاری کرد سرمو تکیه دادم به کمد که بوی عطر تلخی کل کافه رو در بر گرفت... . ~~~~