درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۱
شام رو خورده بودیم و الناز مثل همیشه به بهونه تلفن از زیر بار ظرف شستن فرار کرد.
برای من فرقی نداشت.
چون عاشق کار خونه بودم.
غذا پختن و ظرف شستن اذیتم نمیکرد،برعکس مشغول میشدم و به چیزی فکر نمیکردم.
اما اون شب برعکس همیشه ایزد که از پشت میز بلند شد
ظرفای خودش و الناز رو برداشت و بعد از تمیز کردن توی ماشین ظرفشویی گذاشت.
برام عجیب بود چون اون اولین باری بود که بعد از شام نرفت و داشت کمک میکرد.
بروی خودم نیاوردم که چقدر تعجب کردم و ایزد نون های تیکه تیکه شده رو برداشت و گفت:
-کجا بریزم؟
-بریز تو اون بشقاب میبرم برای گربه ی تو حیاط
فقط سری تکون داد و خورده های نون رو توی بشقاب ریخت.
چایی ساز رو روشن کرد و همون لحظه صدای الناز از توی هال بلند شد:
-ایزد ...بیا فیلم گذاشتم ببینیم
بشقاب خودمم توی ماشین گذاشتم و گفتم:
-تو برو من بقیه رو جمع میکنم
کابینت رو باز کردم تا چند تا لیوان برای چایی بردارم اما دستم بهش نمیرسید.
روی نوک پا بلند شدم تا بلکه قد یکم قد بکشم
که حضورش رو پشت سرم حس کردم و تنم از گرماش گر گرفت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۲
گرمای تنش رو پشت سرم حس کرده بودم و وقتی سرم رو بالا گرفتم دقیقا بالای سرم بود.
جوری که صورتش فقط چند سانت با پیشونیم فاصله داشت.
دستم رو که دراز شده بود رو گرفت و به طرف بالا کشید،انگار انتظار داشت دستم کش بیاد و لیوان رو بگیره.
و در کمال تعجب دستم به لیوان رسید و یکی از اونا رو برداشتم و در حالیکه مچ دستم توی دستش بود لیوان رو توی سینی گذاشتم.
دوباره دستم رو بالا برد و لیوان بعدی رو برداشتم.
ایزد اونقدر بهم نزدیک بود که حتی گرمای نفس هاش رو حس میکردم.
بدون هیچ حرفی لیوان دوم رو توی سینی گذاشتیم و رفتیم برای برداشتن لیوان سومی که عقب تر بود.
الناز از توی هال دوباره غر زد:
-ایزد بیا دیگه...حوصله ام سر رفت
اما ایزد بی توجه دوباره مچ دستم رو گرفت و بلند کرد.
وقتی بهش نرسیدم دستش رو اینبار دور شکمم پیچید و یکم تنم رو بالا کشید.
با همون حرکت ساده ضربان قلبم توی دهنم میکوبید.
معلوم نبود اونشب چه مرگش شده.
حالا تنم کاملا چسبیده به تن..ش و توی بغ..لش بودم.
توی همون حالت دستم رو بالا برد و من لیوان سوم رو برداشتم.
اگه یکی از دور ما رو میدید شبیه فیلمای عاشقانه و مثل یه زوج خوشبخت به نظر میرسیدیم.
لیوان سوم رو که برداشتم تنم رو روی زمین گذاشت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
خدایا تو میدانی
آنچه را که من نمیدانم
در دانستن تو آرامشیست
و در ندانستن من تلاطمها..
تو خود با آرامشت تلاطمم را آرام ساز
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوزم اون شبای گریهی...
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
هیکلِ خوب شش ماه باشگاه و رژیم میخواد، قیافه خوب سهچهارتا عمل.
ولی اخلاقِ خوب فقط ذاتِ خوب میخواد.
امکان نداره با ذاتِ خراب، آدمِ خوب ببینی!
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۵
ایزد و الناز طبق معمول کنار هم دراز کشیده و فیلم میدیدن.
هر بار که بعد از پرواز برمیگشتن
همون طوری با هم فیلم میدیدن.
ایزد دستش رو دور ش....کمش حلقه میکرد
و الناز هم سرش رو میذاشت روی ب..ازوش.
صحنه رمانتیک به اون میگفتن.
بدون ترس توی بغـ..ل شوهرش دراز کشیده
و بی دغدغه از اون آغوش و فیلم لذت میبرد
اما هوران حتی از یه لم...س کوچیک هم واهمه داشت.
میترسیدم بعدش چنان آسیبی بهم بزنه که دیگه نتونم سر پا شم.
چاییم رو پشت پنجره و در حالیکه زل زده بودم به بارون خوردم.
برام شبیه یه موسیقی بیکلام بود
روحم رو نوازش میکرد.
بعد از خوردن چایی و مسواک زدن رفتم
توی تخت،از خستگی ب..دنم بی حس بود اما خوابم نمیبرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۹۶
هر بار که پلکام رو روی هم میذاشتم اون صحنه ی توی آشپزخونه میومد جلوی چشمم.
درسته که ترسیده بودم
دلشوره ولم نمیکرد و مدام حس میکردم یه چیزی میگه یا یکاری میکنه
که قلبم بشکنه اما همچون اتفاقی نیفتاد و
اونقدر بهم چسبیده بود که با یادآوریش لبخندم کش میاومد.
شبیه نور سبز بود که توی قلبم ظاهر شده بود.
شبیه خوردن نون و پنیر بعد از ۲ روز گرسنگی بود،همونقدر بهم میچسبید.
وقتی از بیخوابی کلافه شدم بلند شدم و روی تخت نشستم.
اما کاش همون موقع میخوابیدم و پام رو از تخت بیرون نمیذاشتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
دوست دارم با یه آدم غریبه که هیچی
از من و زندگیم نمیدونه
بشینم و راجع به دونه دونه
جزییات زندگیم حرف بزنم
گریه کنم، غمگین باشم و دیگه هرگز نبینمش.