eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
8.2هزار دنبال‌کننده
788 عکس
644 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حکایت های بهلول
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 https://eitaa.com/joinchat/1558904853C13eee7720b ادامه داستان واقعی 👉 ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از حکایت های بهلول
خواهر شوهرم زن زیبایی بود که بعد از جدایی از همسرش اومد خونه ما بمونه روزای اول همه چی عادی بود افسردگی بعد طلاق و توجه های زیاد همسرم به خواهرش ....اما روز ب روز توجه اش به خواهرش بیشتر می‌شد حتی بعضی شبا بدون من میرفتن بیرون بعد از مدتی همسرم وام گرفت برا خواهرش خونه جدا گرفت اولش خوشحال شدم که رفت ولی همسرم خیلی از شب ها میرفت خونه خواهرش همونجا هم میموند به رفتارهای همسرم شک کردم تصمیم گرفتم سر از رفتارهای عجیبش در بیارم تا اینکه . . . . . تا اینکه 👇👇 https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c حتما بخونید خیلی جالبه👌
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ شبیه یه نوجوون شده بودم که توی اوج بالا و پایین شدناش رویا پردازی میکرد. نمیتونستم حالی رو که توی آشپزخونه تجربه کرده بودم رو فراموش کنم. دستم رو بالا آوردم و مچم رو به دماغم چسبوندم. هنوز بوی عطرش رو میداد. بقول بچه های امروزی اکلیلی میشدم وقتی یادم می‌اومد دستش رو دور ش...کمم پیچید و تنم رو به اون کوه عضله چسبوند و مثل یه عروسک سبک بلندم کرد. گرمای تنش رو که یادم می‌اومد پروانه ها هم قاطی اون اکلیل ها پرواز میکردن. لبخندم کش اومد و دوباره مچ دستم رو بو کشیدم. احساس گناه میکردم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ حس میکردم دارم در مورد شوهر مردم فکر میکنم و از نظر من گناه کبیره بود. اون مردِ چشم تریاکی فقط اسمش توی شناسنامه ام رو خط خطی کرده بود. همون باعث میشد وسط حس و حال خوبم مدام به خودم نهیب بزنم که کارم اشتباهه. اما قلبم با کمال وقاحت داد میزد"خره اون شوهرته،نباید عذاب وجدان داشته باشی" کلافه از درگیری ای که توی قلب و ذهنم داشتم بلند شدم لیوان رو برداشتم و سمت در اتاق رفتم. ساعت ۳ نیمه شب بود و حتما الناز و ایزد هم الان خواب هفت پادشاه رو میدیدن. اما به ورودی سالن که رسیدم از دیدن صحنه روبروم خشکم زد. ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏