درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۰۲
اما عذاب وجدان و نفرتی که از خودم داشتم هر لحظه قدرت بیشتری میگرفت.
اینکه اونقدر ضعیف هستم و نمیتونم یه مرد رو مال خودم کنم.
عصبانی بودم و توی اوج حرص و نفرت تنم رو عقب کشیدم.
دیگه گریه نمیکردم.
دیگه برای خودم عزاداری نمیکردم.
زندگی نکبتیم چه ارزشی داشت که بخوام نگهش دارم.
اون بیرون آدمایی بودن که برای دریدنم توی تاریکی شب چاقو تیز میکردن و توی خونه ،مردی رو داشتم که ذره ذره آتیشم میزد و خاکستر شدنم رو تماشا میکرد.
نفهمیدم چجوری تب تند هوس تبدیل شد به سرما و تنم یخ زد.
دستم رو زیر بدنم بردم و دریچه چاه رو بستم.
خودم رو عقب کشیدم و توی وان دراز کشیدم.
بود و نبودم برای هیچکس اهمیت نداشت.
من بریده بودم.
دیگه توان نداشتم.
هوران اون شب به انتهای خط رسیده و دیگه نمیخواست زنده باشه.
یه عمر جنگیدم و حالا دیگه بس بود.
خودم رو سپردم به دست آب،آبی که آروم آروم توی وان پر میشد و بدن محتاج و دردمندم رو زیر خودش میکشید.
فقط چند دقیقه دیگه تحمل میکردم تموم میشد.
آب آروم آروم روی تنم رو پوشوند و دیگه نمیتونستم نفس بکشم.
کف وان خودم رو نگه داشتم و چشمام رو بستم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
و یهو تبدیل شدم به کسی
که دیر جواب میده
تنهایی رو ترجیح میده
اگر انرژی منفی حس کنه، ناپدید میشه
و اگر دیگه کسی باهاش در ارتباط نباشه، براش اهمیتی نداره.