تو رابطه درست که باشی دو بار عاشق میشی، یه بار عاشق طرفت، یه بارم با کمک اون عاشق خودت♥️.
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۴
راست میگفت الناز اصلا دست پخت خوبی نداشت،اگه آشپزی هم میکرد قابل خوردن نبود.
برعکس من که عاشق آشپزی بودم.
صبورا خانوم هر چیزی که میخواستم رو برام آماده کرد و در آخر الناز کارت کشید.
پولش رو که حساب کردیم هر کدوم چند تا مشما برداشتیم و از مغازه بیرون زدیم.
همیشه موقع خرید سبد با خودم میاوردم چون خریدم زیاد میشد اما اون روز فراموش کرده بودم.
ماشین هم تا بازار فاصله زیادی داشت.
به ناچار با همون دست پر بقیه خرید رو هم انجام دادیم.
سبزی خوردن و پیاز و سیب زمینی رو هم خریدیم و سراغ میوه رفتیم.
الناز غر زد:
-وای ...دستم شکست ...بسه دیگه چقدر خرید میکنی
-الهی بمیرم...بده خودم برات میارم قربونت برم
با صدای قربون صدقه ها با چشمای گرد شده به عقب برگشتم و همون ۲ تا پسر رو دیدم که جلوی مغازه بودن.
دندون روی هم سابیدم و گفت:
-لازم نکرده...
رات و بکش برو
الناز هم اخم کرد و کرد و نایلون سبزی خوردن و سبزی کوکو رو برداشت:
-بریم هوران جون...
-ناز نکن دیگه...بده واست بیارم
حیف نیست دستای خوشگلت خسته بشه؟
-چه گیری دادی ... ای بابا
با غرولند کردن الناز غریدم:
-سیکت و بزن تا سیفون و روت نکشیدم
-این دوستت چه بداخلاقه...
-زشته هوران جون
این حرفا چیه؟
مگه لاتی؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
در هوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۵
اون روز اعصاب درست و درمونی نداشتم و نمیتونستم مودبانه رفتار کنم.
فقط میخواستم برگردم خونه و بخوابم.
شاگرد مغازه با اینکه سن و سالی نداشت اما مرد و مردونه تمام خرید ها رو تا ماشین آورد و الناز هم از حق نگذریم انعام خوبی بهش داد.
سوار که شدیم گفت:
-فقط گوشت و مرغ و ماهی مونده
کی به ایزد زنگ بزنم؟
-خرید مون و که کردیم بعد زنگ بزن
اون حوصله اینجور جاها رو نداره
-ایزد حوصله چی رو داره اخه؟
واسه همه چی غر میزنه
ماشین رو روشن کردم و در حالیکه با یه دست شقیقه ام رو میمالیدم پا رو روی گاز گذاشتم.
موقع خرید کمتر اذیت میشدم اما توی ماشین و فضای بسته درد بیشتر میشد.
وقتی بدتر شدم که الناز بازم همون آهنگ تو مخی رو پلی کرد و شیشه رو پایین کشید.
دوباره همون آش و همون کاسه .
میخواستم صدا رو کم کنم که پسرا با ماشین مدل بالاشون کنار ماشین مون اومدن و یکی شون گفت:
-کورس بذاریم؟
-شیطونه میگه بزنم شل و پلش کنما...
الناز اما همچنان با آهنگ خوش بود و همین توجه پسرا رو جلب میکرد:
-بابا شما تنهایید
ما هم تنهاییم
بریم ویلای ما قول میدم خوش میگذره
نگاه بدی بهش انداختم و پا رو روی گاز گذاشتم:
-گفتم سیکت و بزن حیوون
وقتی ازشون سبقت گرفتم خم شدم و ضبط رو خاموش کردم:
-کم کن این بی صاحب مونده رو
نمیبینی داره جلب توجه میکنه؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۶
الناز هم مثل من عصبی شده بود،دستش رو توی هوا تکون داد و گفت:
-به خاطر اون احمقا ما هیچی گوش ندیم؟
بابا اومدیم مثلا خوش بگذرونیم
-خود ایزد بود هر چی دوست داشتی گوش بده
اونقدر عصبی بودم که چشمام دیگه جایی رو نمیدید.
سر دردم داشت بیچاره ام میکرد برای همین دیگه چیزی نگفتم و سکوت کردم.
به بازار که رسیدیم فقط میخواستم زودتر خرید رو تموم کنم و برگردم خونه تا شاید بتونم بخوابم.
الناز هم پیاده شد و با هم وارد بازار شدیم:
-زنگ بزن ایزد
تا بیاد خرید ما هم تمومه
الناز که شماره ایزد رو گرفت منم سفارش مرغ و ماهی رو دادم:
-الو ایزد جان؟...ما خریدمون داره تموم میشه
میای؟
اوکیه...پس ما تا نیم ساعت دیگه میایم سر راه سوارت میکنیم...
خداحافظی قربونت برم
مراقب باش شیطونی نکنیا
زن زندگی به الناز میگفتن که بلد بود با شوهرش چجوری حرف بزنه،نه مثل من که هیچی نمیدونستم.
تماس رو که قطع کرد گفت:
-کارش طول کشیده میگه خرید تون تموم شد بیاید منم سر راه سوار کنید
فقط سری تکون دادم و بعد از برداشتن مشمای مرغ و ماهی به طرف قصابی رفتم.
الناز اونقدر به خاطر بوی مرغ و ماهی ناز کرد و غر زد که ترجیح دادم خودم بردارم و بحث نکنم.
گوشت خورشتی و کبابی و آبگوشتی رو خریدم و برای لازانیا هم گوشت چرخ کرده گرفتم تا برای کیان درست کنم.
باید فروشگاه هم میرفتم و لازانیا میخریدم.
اونجا هم کلی خرید داشتم که بعدا به خود ایزد میگفتم بخره.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۷
همه چیز خریده بودم و حالا با خیال راحت برمیگشتم خونه،فقط میموند جابهجایی شون که اونم دم غروب انجام میدادم.
مشمای گوشت و مرغا رو که توی ماشین گذاشتم دوباره اعصابم خط خطی شد.
ماشین پسرا کنارمون وایساد و من با حرص گفتم:
-بر خرمگس معرکه لعنت
-خوشگله این رفیقت چرا پاچه میگیره؟
-برو آقا...چی میگی افتادی دنبال مون
از شدت سر درد حالت تهوع گرفته بودم و چیزی نمونده بود بالا بیارم.
بی حوصله و عصبی سوار ماشین شدم و یکی از پسرا گفت:
-میدونستی وحشی میشی خوشگل تری؟
اصلا حدیث داریم دختر هر چی هار تر...
نذاشتم حرفش رو تکمیل کنه و بهش توپیدم:
-برو تا واست شر درست نکردم
-جون...تو فقط شر درست کن
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
ایزد نباید میفهمید والا باز دردسر میشد.من دیگه جون نداشتم اون همه استرس بکشم.
پسرا که دست بردار نبودن و الناز هم باز صدای آهنگ رو زیاد کرد.
همه چیز دست به دست هم داده بود تا روانی بشم.
پام رو روی گاز گذاشتم تا زودتر به ایزد برسم بلکه عذاب تموم میشد.
ولی دیگه اعصابم همچون آهنگ رو رو مخی رو نمیکشید.
خم شدم تا خاموشش کنم که پسرا دوباره کنارم اومدن و چیزی گفتن.
الناز دستم رو پس زد و گفت:
-ای بابا...با ضبط چکار داری توآم
یه لحظه نفهمیدم چی شد.
ماشین از کجا پیچید.
من تند رفتم یا اون خلاف اومد که تصادف وحشتناکی کردیم
و صدای جیغ لاستیکا و جیغ الناز توی مغزم پیچید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏