یه حرف قشنگی
خونده بودم میگفت :
اگه کسی برای نگهداشتن
تو نمیجنگه
هیچوقت برای
موندن کنارش
با خودت نجنگ...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۰
اون زن شکلات رو بزور توی دهنم گذاشت و
ایزد که تازه متوجه من شده بود به طرفم چرخید و با اخم به سر تا پام نگاهی انداخت:
-خوبی؟ چیزیت نشده؟
کاش اصلا حالم رو نمیپرسید،اونجوری راحت تر بودم.
با دردی که توی دست و قفسه سینه ام پیچیده بود سری به علامت آره تکون دادم:
-خوبم...ببخشید که ماشینت...
-کاریه که شده...
همینکه سالمید باید شکر کنیم
بغض داشت خفه ام میکرد، احساس پوچی و خلا میکردم.
دلم میخواست برای یه نفر مهم باشم،یه نفر که بغلم کنه و قربون صدقه ام بره اما کسی رو نداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و توی دلم به خودم نهیب زدم:
-به خودت بیا دختر...تو فقط خودت و داری
ایزد که هنوز الناز رو توی بغلش داشت گفت:
-برید خونه...منم تکلیف ماشین رو روشن کنم میام
میتونی راه بری؟
الناز یجوری رفتار میکرد که انگار یه زن خانه داره،با نگرانی گفت:
-خریدا تو ماشینه
-خودم اوکیش میکنم
شما فقط برید اینجوری خیالم راحت تره
-تو رو خدا تو هم بیا
من میترسم اون پسرا بازم...
کاش لال میشد و حرف نمیزد
هنوز ترس و استرس توی جونم بود و ایزد به آنی رگگردنش برای زن عزیزش بیرون زد:
-کدوم پسرا؟
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۲۸
دلم یه بغل میخواست،یکی که لااقل حالم رو بپرسه.
حتی آدمایی که اون اطراف بودن هم فقط به الناز میرسیدن.
انگار من اصلا وجود نداشتم.
شبیه یه بچه بیمادر نشسته بودم روی جدول و بغض داشت خفه ام میکرد.
اما شاید خدا هم دلش برای بی کسی و تنهاییم سوخت.
یه خانوم مسن بطری آب رو جلوی دهنم گرفت و گفت:
-بخور دختر جان...
رنگ به رخ نداری
به گمونم دنیا رو بهم داده بودن،شاید اون زن یه فرشته بود.
چند قلوپ آب خوردم و همون لحظه ایزد سر و کله اش پیدا شد.
از دور که دیدمش دلم هری ریخت،با نگرانی به اطراف نگاه کرد و با دیدن الناز به طرفش بال در آورد.
با عجله خودش رو بهش رسوند و الناز رو محکم توی بغـ.لش گرفت:
-خوبی؟ جاییت نشکسته ؟
گریه نکن قربونت برم،حرف بزن
منکه نصفه عمر شدم
الناز خودش رو توی بغـ.ل شوهرش جا داد و مظلومانه هق زد:
-خیلی ترسیدم ایزد
وای...خیلی وحشتناک بود...فکر کردم...فکر کردم دارم میمیرم
-زبونت و گاز بگیر...
خدا رو شکر که چیزیت نشده الان سالمی
-ایزد...ماشین داغون شد...
-فدای یه تار موت
همینکه سالمی کافیه
خانومی که کنارم وایساده بود اینبار یه شکلات باز کرد و گفتم:
-بخور دخترم...داری میلرزی
حتما قندت افتاده
بخوری حالت جا میاد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهم بگو یکم دلت تنگ شده؛ که مثل قبلنا بریم لب دریا..🌊💦
Novan ~ UpMusicNovan _ Berim Darya (320).mp3
زمان:
حجم:
6.7M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۶
-واسه کسی تک پر باش که به خاطر تو بال همه رو بچینه
نه اینکه تو بال بال بزنی که شاید بال زدنت رو ببینه
توی اون شرایط همچین چیزی رو بهم نشون دادن فقط یه معنی داشت.
که حتی الناز بال بال زدنم رو دیده و من احمقانه مونده بودم.
نه...
هوران احمق نبود،از کل زندگیم نکبت و کثافت میبارید.
اما تا کجا میتونستم تحمل کنم؟
اون روزا خسته تر از چیزی بودم که نشون میدادم.
درد و ورم دستم از یه طرف،استرس حرفای ایزد و کتکی که قرار بود بخورم از طرف دیگه مغزم رو از کار انداخته بود.
وقتی خونه رسیدیم روغن زیتون رو برداشتم و وارد اتاقم شدم.
ساق دستم تا بالای ارنجم بدجور ورم کرده بود.کبود هم شده بود.
حس میکردم یکی از استخوون ها هم در رفته،دردش در حدی نبود که به شکستگی بخوره.
اما باز درد داشت.
روغن زیتون رو که مالیدم از توی جعبه کمک های اولیه یه باند کشی برداشتم و دور دستم پیچیدم.
آروم و قرار نداشتم اما با قرصایی که خورده بودم چنان خواب بهم چیره شد که نفهمیدم کی خوابم برد.
فقط وقتی بیدار شدم که صدای کوبیده شدن در حیاط رو شنیدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۳۳۷
وحشت و ترس تمام وجودم رو فرا گرفته
بود،تموم استخون هام از درد کـ..مربندی که هنوز نخورده بودم تیر میکشید.
ایزد اومده و من هنوز قبر نخریده بودم.
اصلا قبر میخواستم چکار،دریا کنار گوشم بود ،کاش جنازه ام رو مینداخت توی دریا تا خوراک ماهیا بشم.
از تخت پایین اومدم و با شنیدن صداش دلم پشت هم میریخت.
حال الناز رو که پرسید لبخند غمگینی زدم، چقدر قشنگ باهاش حرف میزد:
-بهتری دورت بگردم؟
جاییت درد نمیکنه؟
-نه قربونت برم...
فقط یکم سرم درده ...قرص خوردم ولی هنوز آروم نشده...
فکر کنم خورده به داشبورد
سرعت خیلی زیاد بود یهو پرت شدم جلو
-بگردمت اخه...
حواسم بود که روی موهاش رو بوسید،ندیده هم میدونستم:
-آماده شو اول به هوران سر بزنم بعد ببرمت دکتر
-نمیخواد...زود خوب میشه...چیز خاصی نیست
-بعد از تصادف سرت درد میکنه !
بعد میگی چیز خاصی نیست؟
بپوش تا بیام
باید بریم عکس بگیریم
صدای قدم هاش رو که شنیدم همونجا وسط اتاق خشکم زد.
ماجرا برای هوران فرق داشت.
ناز من رو با کـ.مربند و تحقیر و زخم زبون میکشید نه با بوسه و بغل و قربون صدقه.
چند لحظه بعد در اتاق باز و هیبتش چارچوب در رو پر کرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏