#زمستان_خونین
#پلات_صدوچهل_وسوم
آب جوش با صدای ملایمی در کتری میخروشد و بخارِ گرم، فضای آشپزخانه را پر میکند، بعد از کشوقوسهای کوتاه، چایها حاضر میشوند و هر چهار نفر دور هم مینشینیم.
سکوت سنگینی که پس از سوال آوا حاکم شده بود، حالا با صدای برخورد نعلبکی با استکانهای کمر باریک میشکند، حنانه و جواد سعی میکنند با لبخندهایی کمرنگ، فضای سنگین بین من و آوا را تلطیف کنند، اما من میدانم که این آرامش، فقط پوستهی نازکی روی یک آتشفشان است.
آوا، در حالی که چایاش را با دقت نگاه میکند، ناگهان نگاهش را از استکان میگیرد و مستقیماً به چشمهای من میدوزد.
نگاهش دیگر آن شیطنت همیشگی را ندارد؛ حالا چیزی شبیه به یک چالش عمیق در آن میدرخشد، بیمقدمه میگوید:
- یاسین... به نظرت واقعا چیزی به اسم «عشق» وجود داره؟ یا همهاش یه جور خیالپردازی قشنگ برای فرار از واقعیت تلخه؟ نظرت چیه درموردش؟!
حضور این سوال در این لحظه، مثل انداختن یک تکه یخ در چای داغ است؛ ناگهان همه چیز سرد میشود.
جواد و حنانه با تعجب نگاهی به هم میاندازند، انگار فکر میکنند آوا حس میانشان را به سخره گرفته است.
من لیوان را روی میز میگذارم، صدای برخورد آن با سطح چوبی، مثل یک هشدار در اتاق میپیچد.
- عشق؟
لبخندی تلخ و کنایهآمیز بر لبانم مینشیند.
- آوا، تو داری دربارهی چیزی حرف میزنی که فقط توی کتابهای داستان و فیلمهای هالیوودی پیدا میشه، در دنیای واقعی، عشق فقط یه واکنش شیمیایی موقتی در مغزه که برای بقای نسل باید اتفاق بیفته.
آوا با بیقراری عجیبی، خود را به مبل تکیه میدهد و با لحنی که انگار میخواهد تمام باورهای من را به مبارزه بطلبد، میگوید:
- نه، این که میگی فقط واکنش شیمیاییه، خیلی بیرحمانه و حتی... خشکه! من معتقدم عشق یه نیروی فراتر از بیولوژی هست.
یه چیزی که وقتی دو نفر کنار هم هستن، تمام جهان رو تغییر میده، یه چیزی که حتی میتونه آدمهای بیروح رو زنده کنه.
- زنده کردنِ بیروحها؟
با لحنی که سعی میکنم کنترلش کنم، میگویم.
- این همون توهم زیباییه که باعث میشه آدمها در مسیرِ اشتباه راه برن. عشق، همون چیزیه که وقتی تموم میشه، فقط ویرانی و پشیمونی به جا میذاره. تو به دنبال یه سراب میگردی که فکر میکنی اگه بهش برسی، زندگیات رنگی میشه؛ اما حقیقت اینه که سراب، فقط تشنهترت میکنه، و واقعیتی نداره!
آوا چشمانش را ریز میکند، انگار دارد سعی میکند لایههای دفاعی من را بشکافد، احتمالا با خودش فکر نمیکرد من در مقابل این حس همچین واکنشی داشته باشم، اما فقط خودم میدانم دلیلش چیست!
- پس تو فکر میکنی همهی رابطهها فقط یه جور معاملهی مصلحتی یا نیازِ بیولوژیکی هستن؟ یعنی تو هیچوقت، حتی برای یک لحظه، حس نکردی که وجود کسی میتونه برات از تمام منطقها مهمتر باشه؟
نگاهم را از او میگیرم و به بخارِ برخاسته از استکانم خیره میشوم، دروغ است اگر بگویم نه، اما من فقط یک بار دل نبسته ام که به همان یک بار شکست را تجربه و نتیجه گرفته باشم، چیزی در ذهنم متلاطم میشود.
- من ترجیح میدم روی زمینِ سفت واقعیت راه برم تا اینکه بخوام روی ابرها راه برم و یهو با سقوط، تمام غرورم رو از دست بدم. عشق، آوا، یه ریسک غیرمنطقیه که هیچ عاقلی نمیکنه، توی کار من هم عقل مهمتره!
حنانه که مدتی ساکت مانده بود، با صدایی آرام سعی میکند بحث را تغییر دهد:
- خب، هر کسی نگاه خودش رو داره... ولی واقعاً بحث جالبی بود.
اما من و آوا، گویی در یک میدان جنگ نادیدنی هستیم، او با نگاهی که پر از اعتراض و در عین حال، پر از جستوجو برای یافتنِ ذرهای حقیقت در کلام من است، به من خیره شده. و من؟ من در دل خودم میدانم که این بحث، فقط شروع یک نبرد طولانیتر میان منطق سرد من و رویاهای بیپایان اوست.
در ذهنم به دنبال راهی هستم تا آن گذشته برایم مرور نشود، آن گذشتهای که دقیقا شبیه به تجربهی چند هفته قبلام در بیمارستان اتفاق افتاد.
بعداز او، خواهر آوا اولین کسی بود که توانستم حسی نسبت به او داشته باشم اما حیف که دیر رسیده بودم.
هیچوقت فراموش نمیکنم که چطور در میانهی آن راهروی سرد و خشک بیمارستان قلبم ترک برداشت.
#زمستان_خونین
#پلات_صدوچهل_وچهارم
چای در استکانم سرد میشود، اما من بیخبر از دنیای اطراف، در سیاهی خاطراتم غرق شدهام، حرفهای آوا مثل ضربات مکرر پتک بر سندان ذهنم فرود میآیند. «عشق؟» در کلام او، این واژه بوی گلهای تازه و سپیدهدم میدهد، اما در ذهن من، بوی خاک نمناک و باران سرد یک شب بیروح را دارد.
نگاهم را به نقطهای نامعلوم در دیوار میدوزم و ناخودآگاه به آن مدت کوتاه، به آن عمرِ لبریز از درخشش اما به شدت کوتاه میروم.
سحر... همان دختری که فکر میکردم تمام معادلات منطقی زندگیام را به بازی گرفته است، او نمیدانست که من چقدر در سکوت، برای هر لبخندش یک پناهگاه میسازم.
او نمیدانست که وقتی میگفت "همیشه"، من تمام آیندهام را با او بازسازی میکنم، بارها اورا در لباس عروس در کنار خود دیده بودم و اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد.
اما حقیقت، مثل یک ضربهی سنگین، تمام آن بنای زیبا را فرو ریخت.
تصویر آن روز در بیمارستان، مثل یک زخم باز، هر بار که به آن فکر میکنم، دوباره خون میآید، آنجا، در راهروی سرد و بیروح بخش مراقبتهای ویژه، جایی که بوی استریل و مرگ میداد، او را دیدم. اما نه تنها، نه تنها تنها نبود.
او را دیدم که دستش را در دست مرد دیگری بود؛ مردی که با نگاهی مالکانه و آرام، او را در آغوش میگرفت.
آن لحظه، زمان برای من ایستاد، نه از سر جادو، بلکه از سر شوک، من ایستاده بودم و او، در میانهی زندگیِ جدیدش، با مردی که حالا همسرش بود، از کنار من رد میشد.
او حتی متوجه حضور من نشد؛ یا شاید هم دید، اما حضور من برای او، مثل رد شدن یک غریبه در یک شلوغی بیهوده بود.
دلم میخواست جلویش را بگیرم، بگویم پس آن حرفها، وعدههایمان کجا چال شد اما نمیخواستم آرامشاش را بهم بزنم!
او انگار فقط همان زمان کوتاه، مرا برای بازی و لذت بردن از اینکه کسی هست که اورا بخواهد میخواست و بعد سراغ شخص دیگری رفت.
آن روز فهمیدم که عشق، نه یک قرارداد است و نه یک پیمان ابدی؛ عشق، فقط یک پردهی نازک است که هر لحظه ممکن است کنار برود و نشان دهد که تمام آن زیبایی، تنها یک تماشای گذرا بوده است.
او با آن مرد، با آن نگاه امن، زندگیاش را ساخته بود و من؟ من فقط یک تماشگر بیصدا بودم که تمام دنیایش در یک لحظهی برخورد نگاهها، فرو ریخت. از آن روز به بعد، دیگر به ما فکر نکردم؛ فقط به من و منطق فکر کردم.
چون منطق، هرگز خیانت نمیکند؛ منطق، هرگز در راهرویهای سرد بیمارستان، با چشمانی خیس، به تو نگاه نمیکند که تمام هستیات را با یک حرکت ساده، به خاک سیاه بنشاند.
و عجیبتر برای من این است که اتفاق دوباره تکرار شد، اینبار طرف مقابل نمیدانست چه حسی به او دارم اما من خوب میدانستم چه حسی درون قلبم جای گرفته است!
چشمانم را به مدت طولانیای میبندم که صدای جواد توجهم را جلب میکند:
- یاسین! یاسین داری میشنوی چی میگم؟
صدای جواد، مثل یک تکه یخ، یخزدگی افکارم را میشکند، برای لحظهای کوتاه، در چشمانش نگاهی متفاوت میبینم. نگاهی که دیگر مربوط به یک جمع دوستانه و عصرانهی آرام نیست، حنانه هم که تا چند لحظه پیش در حال لبخند زدن بود، حالا چهرهاش را جمع کرده و به من خیره شده است.
آوا که انگار از فضای میان ما جدا شده، با لحنی که حالا جدی و گرفته است، میگوید:
- یاسین، وقت این بحثها نیست. وضعیت تغییر کرده.
جواد نگاهی به حنانه میاندازد و سپس با صدایی که حالا مثل زمزمهای از دل یک عملیات به گوش میرسد، میگوید:
- فرمان رسیده. پلنِ اول، که از بین رفت، حالا نباید وقتمون رو صرفش کنیم باید بریم سراغ پلن دوم باید ببینیم بعداز اون کودتا نیتشون چی بوده!
قلبم برای لحظهای از حرکت میایستد، طعم گس چای سرد در گلویم میپیچد. پلن بعدی چیست؟ جواد مکث میکند، انگار میخواهد مطمئن شود که این بحثها در محیط عمومی نباید ادامه یابد، اما وقتی میبیند محیط امن است، با لحنی که لرزهای بر تن آدم میاندازد، ادامه میدهد:
- اما آوا خانم میگه پلنِ بعدی، چیزی فراتر از هماهنگی های یک اعتراضاته. حالا وارد مرحله «کشتهسازی» شدیم. هدف، حذف فیزیکی تمام مهرههای اصلیه و فرعی بوده! باید بفهمیم چرا.
سکوت، این بار نه از سر خجالت یا بحث عشق، بلکه از سر وحشت، بر فضای خانه سنگینی میکند.
نگاه آوا، که لحظاتی پیش با شور و اشتیاق از عشق دفاع میکرد، حالا با وحشتی درخشان به من خیره شده است.
انگار انتظارش را نداشت به این سرعت بازهم بخواهد مقابل سیستم بنشیند، من، که میخواستم با منطق سردم از احساسات فرار کنم، حالا با منطقی روبرو هستم که تنها راه نجاتش، لبهی تیغ مرگ است.
#زمستان_خونین
#پلات_صدوچهار_پنجم
-
برای اولین بار از احساسات یاسین چیزی میشنوم، برای اولین بار میفهمم که حدسم درست بوده و او از هرچه عشق یا مربوط به عشق است فراری است.
حالا که موضعاش را فهمیدهام، نمیدانم چرا احساس عجیبی در وجودم رشد پیدا کرده، انگار تضادی ست بین هرچه میخواستم و هرچه میبینم.
شب اولی که قرار شد برای مدتی همسر یاسین باشم، با خودم گفتم تمام بازی شان را بهم میزنم و آنطور که خودم میخواهم بازی را پیش میبرم اما همه چیز برعکس شد.
نه آنطور که که آنها میخواستند شد، نه آنچیزی که من در ذهنم میپروراندم، انگار سرنوشت دست کائنات را گرفته و خواسته بود که به میل او همه چیز را رقم بزند.
یاسین شخصیت عجیب و مرموزی دارد، نمیتوانی یک لحظه بعد اورا حدس بزنی و همین کار اطرافیاناش را سخت میکند.
در بحثی که داشتیم فهمیدم حتی بخاطر کارش هم که شده خودش را درگیر عشق نمیکند، اما چیزی که من از عشق میدانم خلاف همهی اینهاست!
میان سکوتی که حاکم شده، گوشی همسر حنانه زنگ میخورد، انگار سید است که میگوید کار قطع اتصال خوب پیش رفته و حالا باید برای رمزگشایی فایل بعدی اقدام کنم.
با این فرمان و حکمی که صادر شد، یک لحظه یاد دیشب در ذهنم زنده شد! آن لحظهای که برق خنجرش نفسام را برید و نمیدانستم باید چه کنم.
شاید هم اثرات خستگی بود که هنوز رفع نشده باید بازهم روی جسم ام سایه میانداخت.
هر سه نفر بازهم مقابل سیستم نشستیم، نمیدانم کار یاسین چیست ولی اگر قرار نیست کنار ما باشد چرا اینجاست؟!
شاید برای پاسخ به این سوال خیلی زود باشد!
سیستمها روشن میشوند، جواد برای چک کردن قطعی اقدام میکند و من هم فایل جدید را که طبقهی دوم اطلاعات است وارد میکنم.
حنانه فایل را آماده میکند، روی مانیتور مقابلم نقش میبندد و من رمزگشایی اش را شروع میکنم.
مثل دیشب، کدهارا یکی یکی با توجه به معنی و مفاهیمی که دارند روی کاغذ مینویسم، هرچه هست را آنطور که میدانم مینویسم و کم کم مثل همیشه وقتی وارد فضای این کدها میشوم، از دنیای واقعی فاصله میگیرم.
شبیه به همان روزهایی که در دانشگاه پای مبحثی مینشستیم و آنقدر مشغول میشدیم که ساعت کلاس تمام میشد و ماهنوز روی صندلیها نشسته بودیم.
کار نوشتن کدها زود تمام میشود، انگار این فایل طبقهی دوم نسبت به دیگری ساده تراست و مقدار اطلاعات محدود تری هم دارد.
از ساعت هفت شب است که درگیر شده و حالا عقربههای ساعت نه و نیم را نشان میدهند.
کارم که تمام میشود، از روی صندلی بلند میشوم، حنانه در آشپزخانه مشغول است و جواد و یاسین هم کنار هم روی مبلها نشسته و مشغول صحبت هستند.
کاغذ رمزگشایی شده را مقابل یاسین میگیرم، برای حفظ اطلاعات آن را در سیستم ذخیره نکرده و روی همان فلش نگهمیدارم.
نگاه یاسین از چشمهای من تا روی کاغذ کشیده میشود، انگار تردید دارد برای گرفتن آن و چند ثانیه طول میکشد تا کاغذ را از میان دستم بگیرد.
کاغذ را میگیرد و شروع به خواندن میکند، من هم روی مبل مینشینم و به چشمان یاسین که روی کلمات میچرخد خیره میشوم.
کلمات انگار برایش غریب هستند، شاید هم آنچه اتفاق افتاده برایش عجیب است که اینقدر محتاط نگاهش میکند.
کار خواندن برگه که تمام میشود، آن را از مقابل چشمانش پایین میآورد و نگاهش بین من و جواد میچرخد.
انگار کلمه برای حرف زدن کم آورده و نمیداند چه بگوید که به سختی لب باز میکند.
- آره این طبقه از اطلاعات درمورد کشته سازی ها میگه! نوشته هرکدوم از افرادتون خلاف وعده عمل کردن شما حق حذف اون رو دارید، ولی طوری بزنید که بتونید نسبت به خونش حق خواهی کنید.
هنگام نوشتنشان متوجه این مفهوم شده بودم، اما توجهی نکردم چون نمیشد ذهنم را مشغولاش کنم، ولی حالا بهتر از قبل میفهمم که منظورشان چه بوده.
اگر قرار بود طبق این عمل کنند، من هم نباید اینجا مینشستم و حالا باید زیر خاک پیش باقی جانباختگان میبودم.
یاسین کاغذ را دست جواد میدهد تا اوهم نگاهی کند، بعدهم سرش را سمت من میچرخاند.
- یک چیزی هست که انگار باهاش همخوانی نداره، ما نمیدونیم قبل از این چه دستوری دادن، الان میگه حذف کنید شاید اطلاعات قبلی درمورد جذب نیرو هاشون بوده.
این را میگوید که بلافاصله حنانه ادامه میدهد:
- و اگه ما بخوایم نقشهی اصلی عملیات رو بدونیم، به اطلاعات طبقه سوم نیاز داریم درسته؟!
یاسین همانطور که به روبرو خیره شده، سری به تایید تکان میدهد.
آنچه خواهید خواند:
- بغض گلویم را شبیه به خنجری زهرآلود شکافت، میدانم از این پایان خرسند است، میدانم از دیدن من خسته شده و حالا که کارم تمام شده دیگر نمیخواهد بار حضورم را به دوش بکشد، نمیتوانم حرفی بزنم، فقط سوار ماشین میشوم و اشک را پشت پلکهایم پنهان میکنم.
روزی به اجبار پای در خانه اش نهاده و حالا بازهم به اجباز از او جدا میشوم.
گوشی را روشن میکنم، گفت هدیه ایست از طرف او به من و برایم میماند، قبل از پاک کردن شماره اش آخرین پیامک را برایش میفرستم.
و تمام شد؛
دیگر قرار نیست راهِ من و تو به یك مقصد برسد؛
فقط گاهی در خاطرهها،
از کنارِ هم عبور خواهیم کرد :)
امشب بهجای #شببخیر بهش اینو بفرست :
تو را مولانا سروده شجریان خوانده
مشکاتیان نواخته، فرشچیان کشیده
و شاملو نوشته است . . :) ! ♥️🔐𓍯 ִֶָ𓂃
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
برای وقتایی که نمیتونی عکس خودتو بزاری؛ ولی میخوای یه پروفایل😇
بزاری که توجه بقیه رو به خودت جلب کنی :
https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
دنبال جلب توجه هستی ولی نمیخوای بشنسنت؟؟؟؟؟؟
https://eitaa.com/joinchat/3971548332C2c301891ba
از اینجا پروف بردار تا مشکلت حل شه😇
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 5 بمونه🪵🍃
یه رب پست آخر باشه💆🏻♀
تبادلات گسترده لیلیوم🌸