eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی یاسین از اتاق بیرون می‌رود، من برای چند لحظه همان‌طور روی تخت می‌مانم و به در بسته خیره می‌شوم. سکوت اتاق بعد از رفتنش عجیب سنگین است؛ انگار چیزی را با خودش برده و چیزی را هم جا گذاشته که اسمش را نمی‌دانم. سؤالش هنوز در ذهنم می‌چرخد، چیزی که توجهت رو جلب کنه، چیزی که تو ازش چیزی نگفته باشی... آرام از جایم بلند می‌شوم و چند قدم در اتاق راه می‌روم، خستگی هست، اما بیشتر از خستگی، حس ناخوشایندی است که در سینه‌ام جمع می‌شود. ذهنم ناخواسته برمی‌گردد به همان عملیات دی‌ماه؛ به شلوغی، به صداها، به لباس‌های تیره، به اضطرابِ پنهانی که در هوا موج می‌زد. بعد، یک تصویر واضح‌تر از بقیه در ذهنم برق می‌زند، روزبه لباس نظامی‌اش... نه فقط لباسش، بلکه آن حالتی که آن روز داشت، اما آن را خودشان یادم هست که توی بازجویی به من گفتند. اما روزبه انگار از چیزی یا از کسی عصبانی بود، یا شاید هم خودش را پشت همان خشونت پنهان می‌کرد، و مهم‌تر از همه، بویی که از دهانش می‌آمد؛ بوی تند و آزاردهنده‌ی آن نوشیدنی، آن‌قدر واضح که حتی با آن همه آشوب هم از خاطرم پاک نمی‌شود. مچ دستم ناخودآگاه سفت می‌شود، نه... آن روز فقط همین نبود، روزبه آن‌قدر غیرعادی به نظر می‌رسید که همان‌موقع هم توجه‌ام را جلب کرده بود اما من، مثل خیلی چیزهای دیگر، آن فکر را عقب زده بودم. آن را در گوشه‌ای از ذهنم گذاشته بودم تا بعداً به آن برگردم... و بعداً هیچ‌وقت نمی‌رسد. شاید آن لحظه که مرا عقب کشید، قصد داشت به همین فرمان طبقه دوم و حذف کردن عمل کند که علاقه‌اش یا حتی چیزهای دیگر مانع شده بود. یعنی روزبه با آن لباس نظامی، جان چند نفر را گرفته و آن را گردن جمهوری اسلامی انداخته است؟! چند قدم دیگر می‌روم و روبه‌روی آینه می‌ایستم، نگاه خودم را در آینه می‌بینم، اما ذهنم جای دیگری است. اگر یاسین هم به دنبال همین بخش‌ها باشد... اگر او چیزی از روزبه بداند... اگر این سؤال بی‌دلیل نباشد... البته که نیست! او در اولین بازجویی بهتراز من روزبه را می‌شناخت. نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم ذهنم را از آن مسیر دور کنم، اما درست همان لحظه، صدای خفیف ویبره‌ی گوشی روی میز، رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند. برمی‌گردم، گوشی‌ای که یاسین داده بود روی سطح میز می‌لرزد و نور صفحه‌اش در تاریکی اتاق چشمک می‌زند. چند ثانیه طول می‌کشد تا خودم را مجبور کنم نزدیک بروم و آن را بردارم، جز مادر کسی این شماره را ندارد! وقتی صفحه را روشن می‌کنم، پیام را می‌بینم، فقط همان کلمه‌ی اول کافی است. - آوای زیبای زندگی‌ام! قلبم یک‌باره به سینه‌ام می‌کوبد، همان یک کلمه، همان طرز شروع، همان لحن آشنا و ناآشنا، برای فهمیدن کافی است، روزبه است کسی که مدت‌هاست از او خبری نیست و حالا با این لقب که همیشه صدایم می‌زد سراغم آمده است. انگشت‌هایم یخ می‌زنند، نگاه از روی صفحه برنمی‌دارم، اما درونم آشوبی خاموش بالا می‌گیرد، از همان لحظه‌ی اول می‌فهمم این پیام اتفاقی نیست، اصلاً چیزی در آن طبیعی نیست چطور به یکباره یاد من افتاده است؟! روزبه... کسی که روزی عشقم بوده و بعد از آن عملیات، دیگر نه همدیگر را دیده‌ایم و نه حتی به شکلی درست از هم خبری گرفته‌ایم. و حالا، بعد از این همه مدت، درست زمانی که فکر می‌کنم گذشته‌ام دارد در لایه‌های دورتر ذهنم دفن می‌شود، دوباره سر و کله‌اش پیدا می‌شود. بدتر از همه این است که او فقط یک آدم از گذشته نیست او لیدر است و همین یک نکته، وزن این پیام را برایم چند برابر سنگین‌تر می‌کند، دلم فرو می‌ریزد. فقط یک فکر، با تمام قدرت، در ذهنم می‌پیچد، اگر یاسین بفهمد...اگر حتی ذره‌ای از آنچه بین من و روزبه بوده بفهمد... آن هم با غیرتی که یاسین داد! نفسم در سینه‌ام گیر می‌کند، نه به‌خاطر این‌که فقط گذشته‌ای بوده که تمام شده؛ بلکه به‌خاطر این‌که در این خانه، در این موقعیت، هر چیزی می‌تواند تبدیل به تهدید شود. هر چیزی می‌تواند معنای دیگری پیدا کند، حتی یک پیام ساده! دست‌هایم می‌لرزند، اما هنوز صفحه را خاموش نمی‌کنم. پیام را باز نمی‌کنم؛ انگار باز کردنش یعنی پذیرفتن چیزی که هنوز آمادگی روبه‌رو شدن با آن را ندارم. فقط همان نام، همان شروع، کافی است تا تمام چیزی را که روزها زیر خاکستر نگه داشته‌ام، دوباره تکان بدهد، و بدتر از همه، این است که حالا می‌دانم این فقط یک پیام نیست، این شروعِ چیزی‌ست که می‌تواند همه‌چیز را به هم بزند. نمی‌خواهم آرامشی که وجود دارد از بین برود، نمی‌خواهم یاسین نسبت به من بدبین شود اما نمی‌شود نسبت به این پیام مرموز هم بی‌تفاوت ماند. چه شده که یاد من افتاده است؟! اصلا این شماره که یاسین داده تا دست من باشد که فقط با مادر صحبت کنم، چطور به دست او رسیده است؟!
- حس خوبی ندارم؛ از آن حس‌هایی که نه می‌شود نادیده‌شان گرفت، نه دقیق فهمیدشان. چیزی درونم تکان می‌خورد، چیزی که نمی‌گذارد روی داده‌هایی که از این اطلاعات در ذهنم می‌چرخند، درست تمرکز کنم. وارد اتاق می‌شوم، دیشب را تا صبح در پذیرایی می‌گذرانم و امشب برای اولین بار روی این تخت دراز می‌کشم، درست است اگر بگویم کنار تمام احساسات ضدونقیضی که درونم جمع شده، یک حس تازه هم هست؛ حسی مبهم، ناشناخته، و کمی آزاردهنده است. ساعدم را روی پیشانی می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم، اتاق نیمه‌تاریک و ساکت است، که ناگهان صدای لولای در سکوت را می‌شکند و در باز می‌شود. دستم را کمی بالاتر می‌برم و از زیر پلک‌هایم نگاهی به در می‌اندازم، آواست. چادر نازکی روی شانه‌هایش انداخته و گوشه‌اش را زیر بغل زده وارد می‌شود، در همان تاریکی اتاق، چند ثانیه مکث می‌کند؛ بعد با قدم‌هایی آهسته و آن‌همه نازِ مخصوص خودش، به طرف تخت می‌آید و کنارم می‌نشیند. فاصله‌مان آن‌قدر کم است که گرمای حضورش را کامل حس می‌کنم، نگاهش را به دیوار روبه‌رو می‌دوزد، اما من بی‌اختیار پارچه نازک چادر را بین دو انگشتم می‌گیرم و می‌گویم: - نگفته بودی چادر هم داری! چادر را از بین انگشت‌هایم بیرون می‌کشد و با همان حالت همیشگی پشت‌چشم‌نازک‌ کردن جواب می‌دهد. - خب یهودی که نیستم! بالاخره بین بساط ما هم همچین چیزایی پیدا می‌شه. حرفش که تمام می‌شود، چند ثانیه مکث می‌کند، بعد ناگهان سرش را با ضرب به طرفم برمی‌گرداند، طوری که انگار تازه یادش افتاده بخواهد دنیا را از جای خودش تکان بدهد. — وای یاسین! مادربزرگم… یعنی مادر بابام… از مکه یه پارچه چادری واسه مامانم آورده بود. مامانم اینو دوخت، ولی به من ندادش که! آخر جمله را با همان لحن قهرآلود و نازدارش می‌گوید و صورتش را برمی‌گرداند. با وجود همه خستگی و آشفتگی‌ای که از قبل روی سرم سنگینی می‌کند، گوشه لبم بالا می‌رود، لبخندم را نمی‌بیند، یا شاید هم می‌بیند و عمداً چیزی نمی‌گوید. کمی بعد، لحنش عوض می‌شود، جدی می‌شود؛ از آن جدی شدن‌هایی که در آوا همیشه کمی بیشتر از حد طبیعی می‌نشیند و آدم را نگران می‌کند، انگشت‌هایش را به بازی می‌گیرد و می‌گوید: - یاسین… راستش یه چیزی شده. همین یک جمله کافی است که تمام بدنم هوشیار شود، اما از آن‌جایی که می‌دانم ممکن است باز سر به سرم بگذارد، سرم را برمی‌گردانم و چشم‌هایم را محکم می‌بندم. - آوا، من امشب خیلی خسته‌ام. بذار برای فردا. چند لحظه نگاهم می‌کند، می‌دانم چون حتی با چشم بسته هم سنگینی نگاهش را حس می‌کنم، بعد آرام سری تکان می‌دهد. در نگاهش چیزی هست؛ غمی کوتاه و پنهان که فرصت نمی‌کند درست ببینمش، اما همان هم کافی است تا دلم را کمی به هم بریزد. انگار نیاز به یک پشتیبان دارد، حتی اگر کسی باشد که اورا اذیت کند اما می‌خواهد حرف‌هایش را کسی بشنود. عجیب است؛ این دختر با یک جمله ساده، ماهرانه قفل منطق آدم را باز می‌کند و بعد آدم را جلوی خودش بی‌دفاع می‌گذارد، قبل از اینکه از تخت بلند شود، ساعد دستش را آرام می‌گیرم. این‌بار هم بدون اینکه نگاهم کند، به دستم خیره می‌شود و می‌گوید: - قرار بود به مرزها احترام بذاریم. نیم‌خیز می‌شوم، روی تخت می‌نشینم و می‌گویم: - چقدر هم که تو به مرزها وفاداری! حالا بگو ببینم چی شده. به حالت قهر سرش را می‌چرخاند؛ دقیقاً همان قهری که از او بیش از هر چیز دیگری بوی شیطنت می‌آید، این مدل رفتار دخترها را، به لطف یلدا، خوب بلدم؛ فقط مشکل اینجاست که هیچ‌وقت بخش نازِ بعدش را یاد نگرفته‌ام. چند لحظه خیره نگاهش می‌کنم، بعد صورتش را نیم‌رخ به طرفم می‌چرخاند و با لحنی که بین دلخوری و شیطنت معلق است می‌گوید: - حیف که خسته‌ای، وگرنه می‌خواستم یه چیز مهم بهت بگم، حالا هم بخواب، عزیزم. چادر را روی سرش می‌کشد و از تخت فاصله می‌گیرد، من اما هنوز با همان لبخند کم‌رنگی که روی لبم مانده، نگاهش می‌کنم. چشم‌هایم ناخودآگاه دنبال ادامه‌ی بازی اوست؛ دنبال یک شیطنت دیگر، یک برگشت دوباره، یک جمله‌ی اضافه که باز هم رشته‌ی فکر مرا از هم بپاشد. جلوی در می‌ایستد، برمی‌گردد و نگاهم می‌کند، چشم‌هایش را کمی ریز می‌کند و می‌گوید: - خوبه خسته بودی‌ها! به چی می‌خندی؟ سرم را پایین می‌اندازم و سعی می‌کنم لبخندم را قورت بدهم، اما او هنوز هم با همان بازیگوشی لجبازش مجال نمی‌دهد. در را باز می‌کند و بیرون می‌رود، می‌دانم قرار نبود چیزی مهم بگوید، فقط آمده بود وقت بگذراند… یا شاید هم فقط آمده بود کمی دیگر اذیتم کند؛ و عجیب اینجاست که من، با همه‌ی خستگی و آشفتگی‌ام، از همین اذیت شدن بدجور بدم نمی‌آید. انگار ملسی خاصی در این آزارها هست که شبیه به اذیت‌های یلداست، همان‌قدر شیرین و دخترانه و دل را نمی‌زند.
دختر زیبایی بودم که از بی کسی مجبور شده بودم تو یه گاراژ حاشیه شهر کار کنم و شبا رو همونجا بخوابم. از ترس اینکه به خاطر زیبایی بلایی سرم نیارن خودمو یه پسر جا زدم و برای پوشوندن چشمای آبیم هم لنز قهوه ای تو چشمم میذاشتم... واسه اینکه کسی اذیتم نکنه و بهم نزدیک نشه مثل پسرای لات رفتار میکردم و حق هرکسی قصد نزدیک شدن بهم رو داشت کف دستش میذاشتم... تا اینکه اون روز خاص رسید و یه مرد با ماشین آنچنانی وارد گاراژ شد و یه ساعت تو دفتر صاحب کارم بود. وقتی بیرون اومد گفت: خریدمت، سوار ماشین شو مخالفت که کردم بادیگارداش به زور گرفتنم و سوار ماشینم کردن... وقتی به عمارتش رسیدیم نگاهی تو چشمام کرد و گفت: لنزتو در بیار😏 دست از تقلا برداشتم و لنز رو از چشمم درآوردم که رنگ نگاهش تغییر کرد و با حالت خاصی گفت: _دیگه نیاز نیست از کسی بترسی. خودم از این به بعد مراقبتم...❤️‍🔥🔥⚡️ https://eitaa.com/joinchat/657196124Cf114c80add ♨️جذاب ترین رمان ایتا😍رمانی براساس
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
اینجا مخصوص کساییه ک کتابخونن و عاشق موسیقی ان و با دیدن گربه ها ذوق میکنن و شبا دوست دارن ماهو بغل کنن🥲🤌 خفن ترین کلیپا رو از چیزای مورد علاقت اینجا ببین:: https://eitaa.com/joinchat/688783505C9cbe6b634d حواست باشه اگه زیادی دلقکی اینورا نیا ب فاز ما نمیخوری 🗿🖐
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 12 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸
دختر زیبایی بودم که از بی کسی مجبور شده بودم تو یه گاراژ حاشیه شهر کار کنم و شبا رو همونجا بخوابم. از ترس اینکه به خاطر زیبایی بلایی سرم نیارن خودمو یه پسر جا زدم و برای پوشوندن چشمای آبیم هم لنز قهوه ای تو چشمم میذاشتم... واسه اینکه کسی اذیتم نکنه و بهم نزدیک نشه مثل پسرای لات رفتار میکردم و حق هرکسی قصد نزدیک شدن بهم رو داشت کف دستش میذاشتم... تا اینکه اون روز خاص رسید و یه مرد با ماشین آنچنانی وارد گاراژ شد و یه ساعت تو دفتر صاحب کارم بود. وقتی بیرون اومد گفت: خریدمت، سوار ماشین شو مخالفت که کردم بادیگارداش به زور گرفتنم و سوار ماشینم کردن... وقتی به عمارتش رسیدیم نگاهی تو چشمام کرد و گفت: لنزتو در بیار😏 دست از تقلا برداشتم و لنز رو از چشمم درآوردم که رنگ نگاهش تغییر کرد و با حالت خاصی گفت: _دیگه نیاز نیست از کسی بترسی. خودم از این به بعد مراقبتم...❤️‍🔥🔥⚡️ https://eitaa.com/joinchat/657196124Cf114c80add ♨️جذاب ترین رمان ایتا😍رمانی براساس
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس مثل تو ما دخترا رو دوست نداشت((:
آوا که از اتاق بیرون می‌رود، در اتاق نیمه تاریک سعی میکنم چشم‌هایم را محکم می‌بندم و سعی می‌کنم ذهن‌ام را از هرچه که آن را شلوغ کرده خالی کنم که بازهم در باز می‌شود. این بار هم آواست، انگار چیزی یادش افتاده که برگشته و برق اتاق را روشن می‌کند. همان‌طور که یک دستش هنوز روی دستگیره است، نیم‌رخ برمی‌گردد و برای یک لحظه به من نگاه می‌کند؛ بعد، بدون اینکه حتی فرصت کنم بفهمم در آن سرِ نازک و شیطونش چه می‌گذرد، با همان سرعتی که رفته بود، برمی‌گردد داخل، تقریباً کنار تخت می‌پرد. آن‌قدر ناگهانی می‌نشیند که تخت زیر وزنش یک تکان ریز می‌خورد و من ناخودآگاه ابرو بالا می‌برم. - تو واقعاً از این ناهماهنگ‌بودن لذت می‌بری، نه؟ اخم ریزی می‌کند، اما اخمش بیشتر شبیه مقدمه‌ی شیطنت است تا ناراحتی و این‌که بخواهد یک شیطنت دیگر انجام دهد فاجعه است! - ساکت باش، این یکی مهمه. لحنش آن‌قدر جدی است که برای چند ثانیه واقعاً ساکت می‌مانم اما می‌دانم این دوامی ندارد، آوا هم همین سکوت را انگار برای یک جور نمایش لازم دارد؛ صاف می‌نشیند، دستانش را روی زانوهایش می‌گذارد، و با چهره‌ای که بیش از حد رسمی شده، خیره نگاهم می‌کند. من چشم‌تنگ می‌کنم و می‌گویم: - تو وقتی این‌طوری میای یا اتفاق بدی افتاده، یا داری برای اذیت‌کردن من نقشه می‌کشی. لب‌هایش می‌لرزد، اما خودش را نگه می‌دارد. - این بار دیگه نه، صبرکن خب! روی تخت می‌نشینم و می‌گویم: - وای، پس واقعاً ترسناک شده. هشدار وار می‌گوید: - یاسین! با همان لحن جدی، اسمم را می‌گوید و من می‌فهمم باید واقعاً گوش بدهم یا حداقل ادای گوش دادن دربیاورم، آوا نفسی می‌کشد و بعد خیلی آرام می‌گوید: - یه نفر به اسم روزبه برام پیام داده. همین، نه توضیحی، نه مقدمه‌ای، نه حتی یک ذره رنگ اضافه اضافه به آن نمی‌کند، حرفش را رک می‌زند برعکس صبح که سر گفتن قضیه سینا صد بار مرا جان به لب کرد. من اما همان لحظه حس می‌کنم چیزی در ذهنم تکان می‌خورد انگار اسم را می‌شنوم، اما جایی در حافظه‌ام درست جا نمی‌افتد. روزبه! تکرارش می‌کنم، بی‌صدا، توی ذهنم، اسم آشناست… یا شاید فقط باید آشنا باشد، مچ دستم را روی زانو می‌گذارم و کمی به عقب تکیه می‌دهم. چشم‌هایم ناخودآگاه به سقف می‌رود، انگار آن بالا یک فایل قدیمی بایگانی شده باشد که با نگاه کردن بتوانم پیدایش کنم. روزبه، نه نمی‌دانم چرا چیزی یادم نمی‌آید، فقط یک جور حس مبهم می‌ماند؛ حس این‌که این اسم باید یک‌جایی در گذشته‌ام بوده باشد، اما من درست به آن دسترسی ندارم. نگاهم را دوباره به آوا می‌دهم، هنوز همان‌قدر جدی نگاهم می‌کند و این جدیت غیرمنتظره، بیشتر از خود اسم، ذهنم را به هم می‌ریزد. - کیه؟ - توکه بهتراز من باید بشناسیش! برای همین اومدم بهت گفتم. - تو از کی این‌قدر مسئولیت‌پذیر شدی؟ این را با تردید و کمی شیطنت می‌گویم، اما آوا فقط یک ابرو بالا می‌دهد، طوری که یعنی: الان وقت شوخی نیست اما من دست خودم نیست که با او شوخی می‌کنم. - از وقتی فهمیدم بعضی آدما حافظه‌شون از کمد لباس من هم شلوغ‌تره. پوزخند کم‌رنگی می‌زنم، اما ذهنم هنوز درگیر همان اسم است، روزبه، چرا باید اسمش در ذهنم آشنا باشد؟ چرا هیچ تصویری همراهش نمی‌آید؟ و چرا آوا این‌قدر جدی شده؟ به او نگاه می‌کنم، می‌خواهم چیزی بگویم، اما ذهنم هنوز در حال بالا و پایین کردن چند احتمال نصفه‌نیمه است؛ اسم‌هایی که شاید شبیه روزبه باشند، آدم‌هایی که شاید در گذشته‌ بوده‌اند، حرف‌هایی که شاید شنیده‌ام، هیچ‌کدام به جایی نمی‌رسد. شاید هم ذهن من آنقدر خسته و شلوغ است که هیچ جوره نمی‌توانم به آن نظم بدهم و بفهمم که صاحب این نام کیست. و دقیقاً همین نرسیدن، همین خلأ کوچک، بیشتر از خود پیام، ذهنم را به هم می‌زند. آوا هم با چهره‌ای که منتظر است ببیند من یادم می‌آید یانه، به من خیره شده است. انگار با چشم‌هایش تا اعماق وجودم را می‌تواند بازخوانی کند، در این میان چشم‌ام به چادری که کنارش روی تخت افتاده است میوفتد. آوا یک سرنخ به من داده و ذهن من ناخداگاه سمت این می‌رود که چرا این دختر با این لباس مقابل ام نشسته است، نفس ام را بیرون می‌دهم. چادر را با دو انگشت بالا می‌آورم و روی شانه‌اش می‌اندازم، خودش می‌فهمد که نباید پیش من همچین لباسی بپوشد اما می‌دانم بازهم آنقدر رعایت نخواهد کرد. چادر را روی شانه‌هایش نگه‌میدارد و بازهم چشمان منتظرش را به من می‌دوزد.