eitaa logo
[𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
1.6هزار دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.4هزار ویدیو
27 فایل
﷽ سلنه/ 𝘚𝘦𝘭𝘦𝘯𝘦 الهه‌ی ماه🌙 {رمانی عاشقانه امنیتی در دل کودتای دی‌ماه🎀🤍} ناشناس برای نظراتتون✨💌 https://6w9.ir/Harf_11173826
مشاهده در ایتا
دانلود
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس مثل تو ما دخترا رو دوست نداشت((:
آوا که از اتاق بیرون می‌رود، در اتاق نیمه تاریک سعی میکنم چشم‌هایم را محکم می‌بندم و سعی می‌کنم ذهن‌ام را از هرچه که آن را شلوغ کرده خالی کنم که بازهم در باز می‌شود. این بار هم آواست، انگار چیزی یادش افتاده که برگشته و برق اتاق را روشن می‌کند. همان‌طور که یک دستش هنوز روی دستگیره است، نیم‌رخ برمی‌گردد و برای یک لحظه به من نگاه می‌کند؛ بعد، بدون اینکه حتی فرصت کنم بفهمم در آن سرِ نازک و شیطونش چه می‌گذرد، با همان سرعتی که رفته بود، برمی‌گردد داخل، تقریباً کنار تخت می‌پرد. آن‌قدر ناگهانی می‌نشیند که تخت زیر وزنش یک تکان ریز می‌خورد و من ناخودآگاه ابرو بالا می‌برم. - تو واقعاً از این ناهماهنگ‌بودن لذت می‌بری، نه؟ اخم ریزی می‌کند، اما اخمش بیشتر شبیه مقدمه‌ی شیطنت است تا ناراحتی و این‌که بخواهد یک شیطنت دیگر انجام دهد فاجعه است! - ساکت باش، این یکی مهمه. لحنش آن‌قدر جدی است که برای چند ثانیه واقعاً ساکت می‌مانم اما می‌دانم این دوامی ندارد، آوا هم همین سکوت را انگار برای یک جور نمایش لازم دارد؛ صاف می‌نشیند، دستانش را روی زانوهایش می‌گذارد، و با چهره‌ای که بیش از حد رسمی شده، خیره نگاهم می‌کند. من چشم‌تنگ می‌کنم و می‌گویم: - تو وقتی این‌طوری میای یا اتفاق بدی افتاده، یا داری برای اذیت‌کردن من نقشه می‌کشی. لب‌هایش می‌لرزد، اما خودش را نگه می‌دارد. - این بار دیگه نه، صبرکن خب! روی تخت می‌نشینم و می‌گویم: - وای، پس واقعاً ترسناک شده. هشدار وار می‌گوید: - یاسین! با همان لحن جدی، اسمم را می‌گوید و من می‌فهمم باید واقعاً گوش بدهم یا حداقل ادای گوش دادن دربیاورم، آوا نفسی می‌کشد و بعد خیلی آرام می‌گوید: - یه نفر به اسم روزبه برام پیام داده. همین، نه توضیحی، نه مقدمه‌ای، نه حتی یک ذره رنگ اضافه اضافه به آن نمی‌کند، حرفش را رک می‌زند برعکس صبح که سر گفتن قضیه سینا صد بار مرا جان به لب کرد. من اما همان لحظه حس می‌کنم چیزی در ذهنم تکان می‌خورد انگار اسم را می‌شنوم، اما جایی در حافظه‌ام درست جا نمی‌افتد. روزبه! تکرارش می‌کنم، بی‌صدا، توی ذهنم، اسم آشناست… یا شاید فقط باید آشنا باشد، مچ دستم را روی زانو می‌گذارم و کمی به عقب تکیه می‌دهم. چشم‌هایم ناخودآگاه به سقف می‌رود، انگار آن بالا یک فایل قدیمی بایگانی شده باشد که با نگاه کردن بتوانم پیدایش کنم. روزبه، نه نمی‌دانم چرا چیزی یادم نمی‌آید، فقط یک جور حس مبهم می‌ماند؛ حس این‌که این اسم باید یک‌جایی در گذشته‌ام بوده باشد، اما من درست به آن دسترسی ندارم. نگاهم را دوباره به آوا می‌دهم، هنوز همان‌قدر جدی نگاهم می‌کند و این جدیت غیرمنتظره، بیشتر از خود اسم، ذهنم را به هم می‌ریزد. - کیه؟ - توکه بهتراز من باید بشناسیش! برای همین اومدم بهت گفتم. - تو از کی این‌قدر مسئولیت‌پذیر شدی؟ این را با تردید و کمی شیطنت می‌گویم، اما آوا فقط یک ابرو بالا می‌دهد، طوری که یعنی: الان وقت شوخی نیست اما من دست خودم نیست که با او شوخی می‌کنم. - از وقتی فهمیدم بعضی آدما حافظه‌شون از کمد لباس من هم شلوغ‌تره. پوزخند کم‌رنگی می‌زنم، اما ذهنم هنوز درگیر همان اسم است، روزبه، چرا باید اسمش در ذهنم آشنا باشد؟ چرا هیچ تصویری همراهش نمی‌آید؟ و چرا آوا این‌قدر جدی شده؟ به او نگاه می‌کنم، می‌خواهم چیزی بگویم، اما ذهنم هنوز در حال بالا و پایین کردن چند احتمال نصفه‌نیمه است؛ اسم‌هایی که شاید شبیه روزبه باشند، آدم‌هایی که شاید در گذشته‌ بوده‌اند، حرف‌هایی که شاید شنیده‌ام، هیچ‌کدام به جایی نمی‌رسد. شاید هم ذهن من آنقدر خسته و شلوغ است که هیچ جوره نمی‌توانم به آن نظم بدهم و بفهمم که صاحب این نام کیست. و دقیقاً همین نرسیدن، همین خلأ کوچک، بیشتر از خود پیام، ذهنم را به هم می‌زند. آوا هم با چهره‌ای که منتظر است ببیند من یادم می‌آید یانه، به من خیره شده است. انگار با چشم‌هایش تا اعماق وجودم را می‌تواند بازخوانی کند، در این میان چشم‌ام به چادری که کنارش روی تخت افتاده است میوفتد. آوا یک سرنخ به من داده و ذهن من ناخداگاه سمت این می‌رود که چرا این دختر با این لباس مقابل ام نشسته است، نفس ام را بیرون می‌دهم. چادر را با دو انگشت بالا می‌آورم و روی شانه‌اش می‌اندازم، خودش می‌فهمد که نباید پیش من همچین لباسی بپوشد اما می‌دانم بازهم آنقدر رعایت نخواهد کرد. چادر را روی شانه‌هایش نگه‌میدارد و بازهم چشمان منتظرش را به من می‌دوزد.
"در عشق تو جز ناله نشد همدم دل فریاد که نیست هیچکس محرم دل حاصل من و دل دویار غمخوار همیم گه دل غم من خورد گهی من غم دل🫠"
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
جیغ زدم با ترس گفتم : _ وحشیهه من میترسم ازش !! دایه با عصبانیت غرید _زنشی دختر این طوری نگو بیاد ببینه بلایی سرت میارهه.. یهو تا خواستم حرف بزنم که با دیدن امیر که تو دستش ...🔥🌸🥵🌿 https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
_ازم می‌ترسی !؟ _نه! _پس چرا وقتی عقدت کردم دستات می‌لرزید ... نگاهی بهش کردم آروم گفتم _چون شما خیلی گنده هستی ... پوزخندی زد و ...🍃🫢🌸❌ https://eitaa.com/joinchat/3909682755C656978bcc0
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
تا ساعت 17 بمونه🪵🍃 یه رب پست آخر باشه💆🏻‍♀ تبادلات گسترده لیلیوم🌸