انقدر دربارت میدونم که میتونیم بریم ثبت احوال بعنوان بچم توی شناسنامم ثبت کنم .
هدایت شده از هاࢪمونیِ مرگ
اگر مرگ زودتر از تو به من رسید
بدان که اخرین ارزویم دیدن تو بود.
tarikhema.org/mp36_144301008436552391.mp3
زمان:
حجم:
3M
عشق همینه مداد میشه عاشق تراش .
هدایت شده از هاࢪمونیِ مرگ
خوشبخت اون کسیه که با ادم مورد علاقش داره این روزای سختو میگذرونه.
روی تکه کاغذ پاره شده ای متن کوتاهی نوشت
" تو بال پروانههای توی قلبم را شکستی،پروانههایی که مال تو بودند و حالا دارند با بدبختی بال بال میزنند تا زنده بمانند.آخر اگر بمیرند قلب من هم میمیرد "
آن را گوشهی میز چوبی کنار دیوار اتاق که لق میزد گذاشت.چرخی دور اتاق زد.بوی دلتنگی میداد،از آن دلتنگیهای کهنه و خیس.از آن دلتنگیهایی که بویشان شبیه اتاق باران خوردهی کهنه بود.
نوار های بی رمق خورشید اتاق را دلگیرتر میکردند.رفتند پشت ابرها.حالا به جای آن نورهای کمرنگ بادی از لابهلای شیار پنجره میوزیدو تکه عکسهای کف اتاق را به این سو و آنسو میراند.احتمالا همان نور غمزدهی خورشید بهتر بود تا بادی که اتاق را دلگیرتر از پیش کرده بود.آنقدر دلگیر که به سرش زد پنجره را کاملن باز کند.باد میوزید و موهایش را میرقصاند،همراهش لباس سفیدش هم تکان تکان میخورد.پاهای برهنهاش را گذاشت روی کنارهی پنجره،آخرین نگاهش را دوخت به دیوار های آبی سرد که با قرمز کبودی تزئین شده بودند.قرمزی که حاصل ضربات هرروز سرش به در و دیوار بود.
پرید و خودش را سپرد دست باد،آزاد و رها.و آخرین جملهای که زمزمه کرد این بود
" یک،دو،سه،دیگر پروانهای بال نمیزند...